- /ضمیر
- ۳ نظر
شوکران عزیز،
شوکران عزیز،
چی باعث میشه «بذار» رو با ز بنویسید؟
همونچیزی که براش عجیب نیست یه جمله با کسره تموم بشه؟!
دوشنبه- ۲۱ خرداد ۱۴۰۳
برگشتهم. از ساختن نقطهای که هم میتونه یه شروع شگفتانگیز باشه، و هم یه سکون وحشتناک. و از یه سفر ۱۰ روزه که هیچکس نمیدونست کجام و چکار میکنم. از ماجرایی که یا یک چیزهایی رو واقعا کوبیده تو صورتم، یا فقط فکر میکنم که کوبیده باشه!
برگشتهم و تنهام. تنهایی خالص. که نمیدونم از بالاخره داشتنش باید با جیغ و شلنگتخته بالای ابرها به وجد اومده باشم، یا به عنوان یک فاصلهی مشدد از آدمهای نزدیک زندگیم غمگینش باشم.
صبح چشمام رو باز کردم و با خرق عادتِ زیر آواز زدن و بلند بلند فکر کردن، دلم خواست سکوتِ فراهم شده رو با تمام توانم گرامی بدارم! دلم خواست بفهمم الان به فنای عمیق ابدی رفتهم، یا نزدیک است که رستگار شوم؟! نمیدونم. و ندونستن، ترس به ارث رسیده از غار نئاندرتالهاست. یعنی منظورم اینه که خیلی ترسه.
ولی ایمان به بدترین آدمِ جهان بودن منو رها نمیکنه لوتوس عزیزم. راستشو بخوای من حوصلهی آدمهایی مثل تو و الف رو واقعا کم دارم. که خیلی از خودخوشحال و سلف لاو و جهان زیر پای من است و این حرفایید و خیلی دریلِ همسایه بالاییِ اولِ صبحِ جمعه است وقتی میخواید به دیگران هم انتقالش بدید. الان هم یک حالتیام که شماها که هیچ، با مهدیس هم حتی میل سخنم نیست.
ولی خودم دیروز سر ظهر زنگ زدم به ج، آسمون و ریسمون رو به هم بافتم و به غایت مزخرف گفتم. تا بالاخره با شرح یه صحنهای از سریال بوجک، یه بغض تیز موفق شد نفَسمو ببُره و رها کنم. همین الانم میگم از همهی واژهها و کلمات عالم خستهام. یک جور شرحهشرحهای هم خستهام. ولی همین متن ممکنه انقدر طولانی بشه که غافله بر گِل برود. به ندرت دلم برای چیزی یا کسی تنگ میشه. ولی الان دلم برای کسی تنگ شده که از کنارش نبودن واقعا حس راحت و خوبی دارم. دیشب حدود ساعت ۱ شب رسیدم خونه. و تا تنم با تخت مماس شد، دلم برای وسط بیابون و کیسهخواب و تو سرما گرما بودن تنگ شد. انگار نه انگار تمام مسیر خونه رو ثانیهشماری میکردم برای این لحظهی مماس شدن و بالاخره زیر یه سقف قرار گرفتن.
پس فعلا که هیچی. در مقام حیرانیام. به رونوشت جناب دوباتن. و در تمنا و آرزوی مقام آسیابم. به امضای کاشف (ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی): مقام درشت گرفتن، و نرم پس دادن!
خوشحالی عجیبی داشتم. و به هرحال نتوانستم سنگینمداری کنم. آخرش رفتم و بی مقدمه به دوستم گفتم فرصتی که بردی، آرزوی به گوربردهی خیلیهاست. وانگهی Don't waste it!
راستش یاد یک جایی از یک فیلم افتادم که جملهی آخر را گفتم. In time فکر کنم:
مرد صبح بیدار شد و دید غریبهی متمول همهی زمانش را بهش بخشیده، جز چند دقیقهی لازم برای رسیدن به بالای پل! و روی پنجرهی رو به رودخانه نوشته: Don't waste my time
اما به نظرم هیچکس وقت آدم را هدر نمیدهد. همهی آدمها درست به جا و در نوبت خودشان وارد میشوند و یک سرنخ تازه از دور گردنت به دستت میدهند، که میتوانی آن را بکِشی و بمیری، یا باز کنی و از کشف نفسهای نکشیده در حیرت شوی.
به دوستم گفتم همهی سناریوهایی که رنجیدههای جهان نوشتند و چارهای جز چال کردنشان نیافتند، لای زرورق استریل افتاده دستت. راستش اینطورها که نگفتم. مستقیم و بیابهام هستهی حرفم را شکستم و دانهاش را گذاشتم کف دستش!
ولی نمیدانم چه دردی بود که وسط پیامها ناگهان دیدم دارم هق میزنم و حواسم نیست. درست مثل همان ساعت اول. انگار نه انگار این همه زمان گذشته. انگار نه انگار این وسط حتی از کسانی خوشم آمده. هرچند معدود، کم، کوتاه. انگار نه انگار اصلا دیگر طرف را نمیشناسم. نمیدانم چه کسیست. درکش نمیکنم و هرچقدر هم فکر کنم نخواهم فهمیدش. که البته حتی نمیتوانم فکر کنم. حسی نمیتوانم داشته باشم. و اصلا خودم، فرسنگها با خودِ آن لحظهها دور و غریبهام.
اما عجیب است که هرکار میکنی تهش میبینی ”هنوز وصلهی دل، دو سه بخیه کار دارد“
و همین به اندازهی کافی زیباست. کامل است.
وگرنه فکر کن، کن فیکون میشدی و بعد از مدتی همان که بودی، بودی. و هرچه نبودی، همچنان نشده بودی.
رنج باید آدم را پُر، و پررو کند.
و به جای اینکه زیباترین آن ِ انسانی را از ترس ربوده شدن، از خانه بردن و کشتن و در هفت کفنِ انکار پیچیدن، باید بگذاریش روی سرت و حق حق کنی.
هرکس نترسید برد، و هرکه ترسید پوسید.
من خودم از فکر دیگران میترسیدم. از طفلکی و خالی و جورهای ناسالم دیگر به نظر رسیدن. از لوث بودنِ پیشاپیش همه چیز میترسیدم.
میترسیدم که میترسیدم، به درک. حالا که نمیترسم:
”من یک روزِ نسبتاً سرد زمستان، دقیقا اول اسفند، حدود ساعت ۴ ربع کم بعد ازظهر، زیر سقف تالار اصلی کاخ چهلستون اصفهان، عاشق شدم.“
در یک لحظه. و تا امروز، بی هیچ حسرتی، عاشق منِ آن لحظهام ماندهام.
زیبا بودم و کامل. بیپروا و پرنقص. پرشور و ناشی. زنده و آسیبپذیر. درست همانی که باید میبودم.
خب. دوباره رسیدیم به دمایی که آب در آن یخ میزند. شما
چطور؟ از آنجا این را میدانم که هرصبح قبل حاضر شدن دما را چک میکنم تا
ببینم این یکی سبزه را بپوشم یا آن یکی سبزه. در هر صورت هم این یکی را
میپوشم.
اما یک بار رودست خوردم. یکلاقبا زدم بیرون و دیدم یکی چیزی
انگار درست نیست. چرا؟ چون ای بابا! فیلز لایک منفی ۵ درجه که. و اگر
اتوبوس شوالیه ناگهان از سر پیچ ظاهر نمیشد، مثل جک نیکلسونِ آخرهای درخشش
میشدم. شش بار هم بین درختها هاسکی کرمیه که چشمانش سگ عجیبی دارند
دنبالم میکرد، شش بار هم قهوهای بیصاحابه که هرروز دمش را روغن آرگان و
ویتامین C میزند.
روش مقابلهی من با سگهای سر صبح و دم غروب روش
مریضیست. تقریبا خیلی مریض. اما همیشه جواب میدهد. درست برعکس روش
مقابلهی من با مسیرهای غمانگیز، که روش منطقیایست. اما تقریبا هیچوقت
جواب نمیدهد.
چون احتمالا پیچ و واپیچ و پیچکها، حصارها، چمنها و
گلها، بندهای لباسها، سایهها و رنگهای این مسیر را دوست داشتم. درست تا
قبل از آن شبی که هرچه دستم بود پوشیدم و مثل تاول زدم بیرون. دویدم توی
تاریکی درختها. اسمت را زیر لب صدا زدم و آرزو کردم خواب باشم یا دروغ
باشد. اما به روی همچنان معصومت رسیدم به سینهی دیوار. به شال سرخابی،
روی موهای لَخت مشکی.
به نقطهای که هروقت همراهم نبودی با دلگرمی نگاهش میکردم و با خودم میگفتم ”خانهی دوست“.
وقتی
نبودی همینقدر ساده بود. وقتی بودی آب و تابش زیاد میشد. مثل شهریار و
ثریا هی من تا اینجا میآمدم که تو تنها برنگشته باشی، و باز تو با من
برمیگشتی که تا دم مقصد بدرقهام کرده باشی... .
وقتی بودی همینقدر
ساده بود؛ آدم بهتری بودم بدون اینکه تلاش کنم. و حالا که نیستی، تا شعاع
۲۸۵ کیلومتری، کسی نیست که به آدم بهتری تبدیلم کند. چراغی پشت آن در،
خاموش شده. و آغوش و لبخند و ذوقی از پشت آن دیوار شیشهای به خستگیهای
روزم باز نیست. هرجا میروم از انبار نیشترها سردرمیآورم و بدون اینکه
خیال خاطره بودنت آسان شود، تصورت در موقعیتها سختتر میشود. مثلا اگر
این سفیده به جای پاچهی من از روبهروی تو سردرمیآورد چکار میکردی؟
رفتم
بالا. به بچهها گفتم اگر هنوز از ناهار چیز به دردبخوری داریم بدهیم به
این سگ تبعیدی. برگشتم پایین و دنبالش گشتم: ”سگه؟... سفیده؟... برزو؟...
مهندس؟...“ پوزخندی پشت سرم شنیدم. گفتم ”شما تا حالا اینجا کسی رو دیدی
مهندس نباشه؟“ با همان حالت اما با معنای جدید گفت: نه. دلم خواست بگویم پس
نیشت را ببند. اما فقط گفتم پس. پس با پایان باز؛ با ”جای خالی را با
کلمات رکیک مناسب پر کنید.“ با هر چی.
در پیامهای همدردی هم بیخیال این جلفبازیها نشدند و همه را با دکتر فلان و مهندس بهمان فرستادند.
بیخیال
اصلا. فکرش را نمیکنم. جز با کَندن و ولکردنِ پیوسته کار این جهان مگر پیش
میرود اصلا؟ جهانِ کلاً گِردِ بدون گوشه. بدون یک کنج دنج، بجز قلب
آدمها. تا وقت معلوم. تا تنگ شدن؛ گرفتن؛ مسدود شدن. یا یخ زدن.
حالا
باز هم امیدم را بریدهام. از لبخند پشت دیوار شیشهایه، از گرمی
خانهی دوست، از واژهها، متنها، فنجانها، کوک جعبههای
موسیقی، و ظاهر شدن اتوبوس، درست سر سوز زمستان. اصلا همهی اینها را گفتم
که فخر این چند روزِ اخیر را به کائنات بفروشم. که بالاخره موفق شدهام
نیم ساعت زودتر بزنم بیرون، دستکش و کیسه دستم کنم، و مسیری را که از طی
کردنش هی فرار میکردم، حالا با جمع کردن تمام زبالههایش هی کش بدهم.
چطور بالاخره توانستم؟
شاید چون تو خیلی خوب بودی.
خیلی خوب بودی گلآرا.
و
حالا که نیستی، آدمهای آنجا هم انگار یک جور مهربانتریاند. شاید چون
احتمال میدهند باز کسی شب بخوابد، و صبح در اوج جوانی بیدار نشود.