- /ضمیر
- ۰ نظر
چه اینکه میتوانستم به جای تمام اینها فقط بگویم:
انتظار چیزی را میکشیدم که میدانستم تا وقتی منتظرش باشم اتفاق نمیافتد.
تصویر نوشت: 1961-The Innocents
چه اینکه میتوانستم به جای تمام اینها فقط بگویم:
انتظار چیزی را میکشیدم که میدانستم تا وقتی منتظرش باشم اتفاق نمیافتد.
تصویر نوشت: 1961-The Innocents
در زمانی که خودم را گم کرده بودم و هرچه میگشتم پیدایش نمیکردم، یکی از کارهای بیهودهای که از دستم برمیآمد دادن تستهای خودشناسی بود. مثل mbti، IQ و غیره. گذشت. کمکم خودم را پیدا کردم مثلا. یا دقیقتر است بگویم تصور کردم از آن حال حیرت خارج شدهام، و دیگر سمت هیچکدام از آن تستها نرفتم. چون دیدم همچنان انقدر غیرطبیعی هستم که صبح ”این“ باشم و ظهر نشده کلا ”آن“ شوم. پس چه شناختنی؟ صبح شروع میکنی به صبحانه خوردن، بعد وقتی میخواهی میز را جمع کنی میبینی کلا در یک زندگی دیگر هستی. تا ظهر همه چیز عادی به نظر میرسد، عصر ناگهان اسمت را فراموش میکنی. شب پتو را روی خودت میکشی و میخوابی، صبح روی دیوار پیدا میشوی. بعد هم جَو صائب میگیردت و با خودت میگویی: ”عالَمی امنتر از عالم حیرانی نیست.“
میبینی؟ همه چیزش مانده؛ فقط ترسش رفته. هنوز هم حاضری زیر هر چیزی که مدتها برایش جان کندهای کبریت بکشی و نسوزی. و خوشبختی هم میتواند این باشد که در پاسخ به یک سوال اساسی فقط بگویی: نه، و مجبور نباشی دو ساعت توضیحات فنی بدهی و عکس و دیاگرام ضمیمه کنی.
حالا این همه مزخرف گفتم که بگویم رفتم یک تست متفاوت دادم. از اینها که ادعا میکند میتواند ناخودآگاهت را رو کند. و دوستش داشتم. چون یک سری سوالات بیربط پرسید و تهش ناگهان همان کابوسی را جلوی چشمم آورد که مدتهاست سعی میکنم باورش نکنم:
و شگفتی اینجاست که هنوز در اعماق ناباوریهایم امیدوارم یک روز دوباره از لای ترکهای وجودم بجوشد و بیرون بزند. ”و چه کسی از رحمت خدا نا امید میشود؟...“
+مناسبترین موزیکِ مناسبترین پست
قبلش داشتم با یک شک مسخره بر سر یک تصمیم مسخرهتر در زندگیام کلنجار میرفتم. قبلترش داشتم فکر میکردم دوست اسبقم را بلاک کنم یا خودش میفهمد که نمیخواهم در ارتباط باشیم و سرش را از حریمم بیرون بکشد. قبلترش داشتم رُس نت شبانهام را با چرخ زدنهای بیهدف میکشیدم. بیخود و بیجهت. آدم وقتی خوابش نمیبرد از همیشه احمقتر میشود. گیر میکند بین شبی که تمام نشده و روزی که شروع نخواهد شد.
گفتم خروسخوان... دلم منظرهی روستایی خواست؛ دشت، آفتاب، گاو، و بعد بالاتر؛ گوسفندها، ”حینَ تُریحونَ و حین تذهبون“، و لالههای واژگون. در بهار، کوهها یکجوری سبز میشوند که آدم هم هوس میکند بچَرد. آه قلبم!
فکر کردم اگر الان بمیرم دلم برای چه چیزهایی تنگ میشود؟ دیدم انگار هیچچیز. دلم برای چه چیز میسوزد؟ همه چیز. حتی برای بیشتر لبخند نزدن به رزهای روی میز. آخر خیلی از پیرها وقتی میخواهند توصیهای به جوانها کنند میگویند: ”با همه مهربان باشید.“ پس شاید دوست اسبقم را بلاک نکنم؛ هرچند تکهای از دوران تحصیلات آکادمیکم هست که نمیخواستم تا امروز کش پیدا کند. تحصیلاتی که با بلایایی مثل داعش و آغاز روحانی شروع شد و با پاندمیک پایان گرفت. حقیقتا آدم خندهاش میگیرد.
شبی خواب دیدم تنهام و نزدیکترین و وفادارترین دوستانم حرفم را قبول نمیکنند. یک موجود مزلَّف هم آن وسط پیدا شده بود که به دست داشتن در مرگ ”آرش حسینی“ متهمم میکرد. سرچ کردم دیدم زنده، و مدیر بخش موسیقی گلوری اینترتیمنت است. توی خوابِ من نخبهی علمیای چیزی بود و فکر میکردم اگر واقعا در مرگ این بنده خدا هم دست داشته باشم دیگر هلاکتم حتمیست؛ بعد دلم برای مزخرفترین لحظههای توی دنیا هم تنگ میشود و جا برای حسرت لبخند نزدن به رزها و مسدود نکردن همکلاسی اسبقم نمیماند.
باری، کاش کسی را نکُشته باشم. کاش هیچوقت در مرگ کسی سهمی پیدا نکنم. کاش من هم بویی از مهربانی ببرم.
مثل وقتی سرما خورده بودم و دیدم هماتاقیم که هنوز چندان قرابتی هم باهم نداشتیم برایم سوپ خوشمزه پخته. مثل فرناز که انصافاً وجود همزمان فر بود و ناز، و تنها دختر همسنم که حس میکردم چند سال ازم بزرگتر است و نمیدانم از کجا میفهمید خوابم نمیبرد و مسیج میداد: ”بیا اتاق ما.“ مثل مثلث اصلی دوستانم در سختترین روزهای زندگیام. مثل همهی کسانی که دوست دارم همیشه دوستم باشند.
آدم را لحظههایی که ناگهان توی ذوقش میخورد پیر میکنند. باور کن. مثل وقتی با شوق، چیزی را برای کسی تعریف میکنی و علاقهای که نشان نمیدهد هیچ، توی دهنت هم میزند. مثل وقتی به کسی پیشنهاد بالا رفتن از کوه، یا قدم زدن زیر باران را میدهی و با بیحوصلگی رد میکند. یا وقتی که از شهری به شهر دیگر میروی تا یک دوست را غافلگیر کنی، اما هرچقدر در میزنی باز نمیکند. همهی اینها مثالهایی سطحی هستند از آن لحظهای که ناباورانه ناامید میشوی و راهت را کج میکنی که برگردی. آن لحظه که همهی نقشهها و تصوراتت جلوی چشمت فرو میریزند و لبخندت بهتلخی محو میشود. دقیقا همان لحظه است که تو را پیر میکند؛ بهخاطر انرژیای که صرف کردهای و به دست نیاوردهای. انگار که ناگاه یک دشت بزرگ از توی دلت سفر میکند و جایش خالی میشود. بله ما همین قدر پیریم. بهاندازهی تمام انتظاراتی که از آدمها داشتهایم و برآورده نشده. به اندازهی انتظاراتی که از فردای آفتابی داشتهایم و جایش را ابرهای سیاهی که نمیبارند گرفته. برای همین است که میگویم دنیا بدهکار آدمها نیست. من این حقیقت را پذیرفتهام. بیش از این نمیخواهم خودم را فرتوت کنم. کاری به کار آفتاب و سایه و باران ندارم و زندگیِ خودم را میکنم... و قول میدهم درش را هم لیس بزنم!
تنها مسئلهی حیاتی و حیاتیتر درد است. حیاتیش آنجاست که درد را میکِشی و نمیشود بیمحلش کرد. نمیشود تقسیمش کرد، هرچند درد هم مثل بدبختی loves company، خودت میکشیش و خودت.
حیاتیترَش آنجاست که به کسی درد میدهی و اینجاست که من بیش از قبر، از درد دیگران میترسم. و این خوب است که یک روز از دل تمام رنجهایی که به دیگران دادهایم رد میشویم و بالاخره درکشان خواهیم کرد. یک روز که تمام زندگیمان را دوباره خواهیم چشید و هیچ لحظهای را جا نخواهیم گذاشت.
و راستش را بخواهی، من مطمئنم برای تمام آنچه بر ما رفته دلایل خوبی وجود دارد، و از فهمیدن همهی چیزهایی که نمیدانیم، به آرامش خواهیم رسید. باور کن.
این که امروز زنده بیدار شدم یک موفقیت بزرگ بود. اولش نفهمیدم چقدر بزرگ است. بعد که هوا خوب ابری و تاریک شد و در غم درگذشتگان و همِّ زندهماندهها فرورفتم فهمیدم. باز دیدم دارم به خودم میگویم زندگی را جدی بگیر، فقط در حدی که بدهکار خودت نمانی. مرگ را جدی بگیر. خیلی جدی بگیر! در حدی که بدهکار دنیا نمانی.
خودت را جدی بگیر. کم. در حدی که پیش خودت بیاعتبار نشوی. بیشتر نه. [چقدرش را مثلا از ”آهنگ برنادت“ میشود فهمید.]
خدا را خدا را، کسانی که زیادی خودشان را جدی میگیرند هم به هیچجا نگیر.
برای فهم این مهم هم باز آهنگ برنادت ببین. نه چون من خیلی دوستش دارم و با دیدنش روح از تنم جدا میشود، و نه چون انسان، حیوانیست حساس؛ و نه حتی به خاطر صورت خواجگی و سیرت درویشی شخصیت اولش؛ چون واقعا اندازهی بعضی چیزهای دررفتنی و سُریدنی را نشانمان میدهد.
مثلا الان که من اینجا نشستهام، فکر میکنم اندازهی دوست داشتن آدمها و ولگردی و لوبیای توی قرمهسبزی دیگر دستم آمده.
وانگهی، از حال من اگر بپرسی، باید بگویم که بزرگ شدهام. انقدر که سالهاست جدا کردن پرههای سفید پرتقال و نارنگی برایم مهم نیست و دیگر فهمیدهام که دنیا چیزی به آدم بدهکار نیست. اما هنوز خیلی راه دارم تا رسیدن به اینکه بپرسند: چه احساسی داری؟ و بگویم: هیچی!
همانطور که همینگوی در کتاب معروفش پیرمرد و عرقنعناع مینویسد:
گر دشمنم ایذا کند و دوست ملامت/ من فارغم از هرچه بگویند که هستم
The Song of Bernadette-1943
صدایی در درونم میگفت یک بار هم که شده دست از متهم کردن این و آن بردارم و تقصیرها را به گردن بگیرم. همان صدایی بود که هر روز و دائما برای همه چیز سرزنشم میکند و تأکید میکند: تقصیر توئه!
ناراحت نیستم. اما سرد است. و دلم یک بغلِ اساسی میخواهد.
As Far As My Feet Will Carry Me-2001
یکی از درسهای نمیدانم کدام رشتههای تحصیلی هست که درمورد سبکهای مختلف نمیدونم چی صحبت میکند و من خیلی دوستش دارم. مثلا اینکه در باغهای ایرانی و انگلیسی، عمارتی در وسط باغ قرار میگیرد و در یک نگاه میتوان چشمانداز کلیای از آنها را دید که بخصوص به صورت قرینه هم ساخته میشوند. مثل همین چلستون خود از تقصیراتش نگذرد خودمان. اما مثلا باغهای ژاپنی برمبنای غافلگیر کردن بیننده با نو به نو شدن مناظر در یک مسیر پیچ و خم دار ساخته میشوند. کارت طلایی آنها اتاقی در دل باغ و مخصوص فکر کردن است. اینجاست که باید رقیق شد و گفت: آه!
چیزیست که خیلی وقتها تصورش میکنم و دوست دارم هروقت نیازش دارم همان لحظه جلوی چشمم ظاهر شود. اما میدانم هرچقدر هم داخلش بنشینم و زنجیر افکارم را باز کنم هیچ کدام آزاد نمیشوند و هرکار کنم اصلا یادم نمیآید دهن کدام فکر را این همه برای وقت مقتضی بسته بودم. همینطور مینشینم و به هیچی فکر میکنم تا وقتم تمام شود؛ و به محض اینکه بزنم بیرون... .
تصویرنوشت: تصویر مورد علاقهم از انیمهی معروف Sprited Away (عنوان فارسیش یادم رفته)، که به مناسبت ژاپن یادی از انیمههاشون هم شده باشه. ویژگیای که دارن و من خیلی دوست دارم جزئیاته؛ بند لباسه رو ببینید!
+عنوان: همون شلوغ پلوغه که تو هری پاتر بود و هرکس واقعا بهش نیاز داشت در برابرش ظاهر میشد.