من خودم آنجا بودم. دیدم که مادرجون با چشمهایی که تلاش میکرد نریزند پای برگه را امضا کرد.
کاش بعد از رفتنِ همه خوب گریه کرده و با همهجا وداع کرده باشد.
چون هیچکدام از آن دوزاریها با پرتوهای نور عصر، روی فرشهای هال مست نشدهاند. عشق کودکیشان روشن کردن چراغخواب اتاقها و پخش سایهی کریستالهایش روی دیوار نبوده. تابستانها با نسیمی که پردهی اتاق را به هوا میبرد کیف نکردهاند. از پنجرهی پذیرایی، به شکوه برف روی کوهها غبطه نخوردهاند. هیچوقت پشت چوبلباسیِ اتاقکرسی قایم نشدهاند تا از هیجانِ بازی جیششان بگیرد. روی پشتبام مسابقهی «هرکی بیشتر شهاب ببینه» نذاشتهاند. از پنجرهی پاگرد به رهگذران توی کوچه آب نپاشیدهاند. توی زیرزمین دنبال اسباببازیهای قدیمی نگشتهاند، صندوقچهی اسرار خانمجان را کشف نکردهاند، و دست توی پستوی ترشیها و ربها نکردهاند که تا شب عوق بزنند. سر اینکه درخت توتِ مجنون، خانهی کدام یکیشان باشه دعوایشان نشده.
کاش حداقل کار به درختها نداشته باشند! کاش میشد خریدار را ببینم و برایش قسم بخورم که توی بهار و تابستان همهجای حیاط هنوز سبز میشود. بگویم آن درختِ بِهْ هرچند بار نمیدهد، اما پر از گلهای درشت سفید میشود. زیر آن بوتهها پر از قارچهای سمی بامزه میشود (که البته ما یکبار یواشکی سرخشان کردیم و خوردیم و نمردیم.) این وسط جای خالی یک حوض مرمر ششضلعیست. این لانهی خالی کبوترهاست. آن طرف جوجهی مرغ و اردکها را نگه میداشتند. این تکهی زمین که رنگ آبی دارد یک استخر کوچولو بود که دایی الفِ مادرم انواع ماهیهای تزئینی توش میریخت. به اینجا هم همیشه میگفتیم «بهارخواب»، نه بالکن و ایوان و فلان. دایی م. تابستانها که از دزفول میآمدند، شبها یک پشهبند خیلی بزرگ همینجا میزد و کلی آدم توش میخوابیدند. راستی آن نوشتهی روی دیوار، اسم من است. نوهی ارشد مادرجون. پسرِ همین داییِ مادرم نوشته بودش. با تهماندهی رنگی که هنوز به فرچهی رها شدهی گوشهی حیاط بود. در ۱۷ سالگی؛ درست قبل از اینکه در رودخانهی دزفول شیرجه بزند و یک روز بعد، با پیشانی کبود در کنارهی رود پیدا شود.
چه خوب که از خاله پری هیچ اثری هیچجای خانه نیست و همهی جدولهای لیلیای هم که کف حیاط میکشید هزارانبار تا حالا پاک شدهاند. ولی شاید خودم را رساندم و از طرفش یک جدول کشیدم. تا هرکس میآید بداند، ۲۸ سال پیش، دخترهای ۱۳ ساله قبل از اینکه از بیماری کبدی بمیرند، چه بازیهایی میکردهاند.
مادرجون خیلی سخت راه میرود. قلبش ناراحت است. فشار خونش بالاست. خیلی ناتوانتر است از همسنهای خودش. اما پاهایش حناییاند. موهایش مجعد و کوتاه و خاکستریاند. ناخنهایش سفت و کشیدهاند. بینی من و دایی بزرگم شبیه اوست. مژههایش را هم به دایی دومم و خاله ت. داده. هنوز شیطون و مسخرهباز است. برندهی همهی مشاعرهها میشود. بچه که بودم فکر میکردم نمایندهی خدا روی زمین است. فرشته است. موجودیست غیر از همهی آدمها. بس که دلش صاف و دانههایش پیدا بود.
همه که میخوابیدند، هنوز توی آشپزخانه داشت لقمهی نونپنیر و شربت نبات آماده میکرد که بالای سر آقاجان و خانمجان بگذارد. من بعضیوقتها کنارش مینشستم و نگاهش میکردم تا کارهایش تمام شود. خیلی وقتها هم نبودم و ننشستم و نگاهش نکردم.
بمیرم برای چیزهایی که در به یادآوردن و دلتنگیشان تنهاست و هیچکس جز خودش ندیده و حس نکرده و نمیداند.
کاش مجبور نبودم برگردم و کنارش میماندم. کاش به این فکر کند که حالا درعوض از دریدگیِ برادرهایش راحت میشود. کاش دلش در خانهی جدید نگیرد. اصلاً کاش امشب خاله پری به خوابش برود و از غم و دلتنگیاش کم کند.
بعد از دو ماه صبر، ناگهان رفتم تو هرچی سایت مرتبط بود امتیاز دکتر ش. رو با توضیحات مکفی پایین دادم؛ بعدم تو چند ساعت تکلیفِ از اون لحظه به بعدم رو با این صنف پرحاشیه تعیین کردم.
میدونید؟ تفاوت پزشکان با بقیه اینه که پشت پلک اونها نوشته که مثلا هفت سال چه درسی خوندن، و البته با بهیار و نیروی خدمات بیمارستان تو یه آسانسور نرفتن!
ولی اینکه ما چند سال چه درسی خوندیم، و در عرض فقط ۷-۸ سال در چه حوزههایی چکارهها که نبودیم، و همزمان چند نوع فعالیت و مسئولیتهایی رو به عهده داشتیم، جایی از صورتمون ننوشته.
نظر به اینکه ظاهراً در هیچ دورهای از تحصیلشون، کسی توجیهشون نکرده که وظیفهی نهاییشون خدماته، نه کشف ذرهی هیگز، اونم در برج عاج!
خلاصه چند ساعت تحقیق کردم، و چندتا انسان رو از بینشون درنظر گرفتم، که قاعدتاً انسانترین، پیروز این بررسی شد و از شنبه صبح که رفتم پیشش، از جهان هستی راضیترم!
حداقل در این برهه حس میکنم ظرفیت صبر در برابر کمترین عنتربازی بیدلیل و ادای بیاحترامی رو ندارم، و ماجرا رو با یه مشت میخوابونم. هرچقدرم فکر میکنم میبینم با نهایت تأسف، و تأثر که نه، ولی شرم، هیچوقت آدمی نبودم که کسی بهم توهین کنه و برم برای هدایتش دو رکعت نماز گزارم (اینجا مثلا با ذال نیست. عنایت دارید؟).
حالا ارزندگیِ دکتر ش. فقط نازک بودن پشت چشمش نبود، بلکه احتمالا همین امر تو دیدش نقص ایجاد کرده، و ویزیت و تجویزش رو با تداخل دارویی، ترکیبات خطرناک و دز غیر استاندارد مواجه کرده بود.
خلاصه که یادداشتهای یک از گور برگشته رو مشاهده میکنید که در اقدام یکی مونده به آخرش، شماره نظام پزشک منظور رو هم به بخش شکایات مربوطه گزارش داده و بالاخره به آرامش رسیده.
در همین راستا، روزی که بخوام به نوههام وصیت کنم میگم: اینکه مملکت چقدر خراب باشه، بستگی به این داره که شما چقدر و چندجا بذارید هرکس هرطور دلش میخواد باهاتون رفتار کنه.
این راهیه که ننهبزرگتون از ۱۵ سالگی توش قدم گذاشت؛ شما اگر از ۲۰ سالگی هم شروع کنید قبوله. هرچند شاید زود حرفهای نشید، عوضش پنج سال دیرتر چروک میشید.
ولی وقتی شروع کردید، کارهای کوچیک مؤثر کنید، نه شلوغبازیهای بزرگ. آنگاه پیروزی از آنِ شما، یا نسل بعد از شماست...
و ما ادراک روباه کاغذی؟ از اون روز که یادش گرفتم شونصدتا درست کردم چیدم کنار آینه. یه دونه هم واسه بابابزرگم درست کردم. خلاصه هروقت دیگه خیلی عرصه بهم تنگ میشه یه دونه روشن میکنم.
امروزم که پاک بههمریخته و بیقرار و پریشان بودم.
از صبح تا شب دائماً، پیوسته و لاینقطع هرچی میخوردم باز دو دقه بعدش احساس گرسنگی میکردم، هر بارم که رفتم رو ترازو یه عدد بیربط متفاوت دیدم.
صبح تا عصر پلیلیستمو درست کردم. از عصر هم چل شدم تا همین حالا.
بعدم هی به خودم میگم: آرنجتو از نردههای ایستگاهِ رفته بردار جَوون!
ولی هیچی فایده نمیکنه و آشوب با عشوههای خرکی و چون لولیوشی شَرانگیز در وجودم میلوله.
یه جایی هم انقدر خل شدم که پیام دادم به ی. و یه چیزی تو مایههای چه خبر گفتم. خدا رو شکر چند دقه بعد به خودم اومدم و دیدم چقدر حوصله ندارم باهاش حرف بزنم و پیامو پاک کردم.
یه کار دیگه هم که از صبح دارم با کوشش فراوان میکنم مقاومت در برابر جمع کردن کولهمه.
فکر کنم فردا تا همه نرن جلو در و معطل من نشن دلم آروم نگیره. بعدم چندتا تخم اژدها با خودم برمیدارم چون فکر میکنم ممکنه لازم بشه، ولی مسواکمو یادم میره.
واقعا نمیدونم اون انرژیای که بعضی روزها باهاش رشتهکوهها رو جا به جا میکنم، بر اساس پایستگی ماده و انرژی، اینجور روزها کجا میره؟
عوضش اون امکان آهنگپیداکنِ گوگل بالاخره برام کار کرد و عنوان یک قطعهی عربی بسیار زیبا رو تونستم باهاش پیدا کنم که شیفتهی اسم گروهشون هم شدم: دورترین فاصلهی میانی!
بله دیگه. اینم نتیجهی تیک زدن همهی کارهایی که میخواستم تا آخر مهر بکنم و باز طلبکارِ خالق شوخطبع شدن که: من اینجا چکار میکنم رئیس؟
+اینجوری راضیترید بنویسم ولو با غر زدن به زمین و زمان، یا مثل قبل مبهم و محو و مریض، در لفافهای کلفت و کثیف؟
کدام عاقلی میتواند معتقد باشد که «گور پدر نوشتهها»؟
اصلا چه چیز مهمتر از نوشتهها وجود دارد؟ مگر همینها نبودند که رگ امیرکبیر را زدند؛ هرات و باکو را از ایران گرفتند؛ کاوشگرِ به آن عظمت را در جو مریخ سوزاندند؛ مصدق را دقمرگ کردند و پوست کودکان را به استخوانشان چسباندند؟
تا صبح میتوانم مثال بزنم، ولی چه فایده وقتی تو زیر بار هیچ انفجار و تبعید و رگ و خونی نمیروی؟
تو زیر بار خیلی چیزها نمیروی و با این نرفتنت، هفتاد شاعر میتوانند پارادوکس بسازند و کسب جمعیت از آن زلف پریشان کنند!
چنان رفتهای که انگار هرگز نبودهای. یا دقیقتر: چنان رفتهای که گویی هرگز نبودهام. و توی قلبم خردههای شیشه حس میکردم -مثل آن حس ته گلو به وقت سرماخوردگی. با هر نفسم چیزهای تیز روی هم کشیده میشدند و مویرگها را پاره میکردند و زندگی دورتر میشد.
نمیدانم چه سرّی در آفرینش است که بعد از این سالهای جانکندن، یک روز صبح با چشمهای پفکرده بیدار شدم و دیدم دیگر جراحتی حس نمیکنم.
انگار که فاصلهی هزارهی رنج و خراشهایی که حسرت بر دلم میکشید، با صبح سلامت فقط یک خواب چند ساعته بود.
خواب بعد از یک امتحان سخت. خواب بعد از یک تمام شدن. بعد از رها شدن. یا بعد از برداشته شدن وزنههای سنگین ناشناخته از روی قلب، روی گلو، توی سر. بعد از شکافتن قبرستانهای کهنهای که هرجایش چنگ میانداختی، نوزادی زنده به گورشده بیرون میزده.
یاد شعر منسوب به قائممقام فراهانی افتادم:
نداند بجز ذات پروردگار...
که فردا چه بازی کند روزگار!
یاد آن تحلیل عجیب بر یکی از یادداشتهایم افتادم: «آدمی که نمیخواهد از عشق بنویسد، اما نمیتواند.»
یاد شهر افسانههام افتادم. که برایم قابل پیشبینیترین جای جهان است. میدانم در پیچ کدام کوچهاش شگفتزده میشوم. زیر کدام طاقش به وجد میآیم. نور کدام چراغش دلتنگم میکند. و روی کدام نیمکتش فرومیریزم.
یاد چشمهام افتادم که میتوانستند ببینند. یاد دستهام که میتوانستند بگیرند. یاد گلویم... که میدانست، اما نتوانست.
یاد خودم افتادم. که در سیاهی شبی خشن، به دنبال تبری میگشتم که ریشههای تنومند امید را قطع کند.
حالا اما نه خانی آمده و نه خانی رفته.
انگار نه انگار روزی لشگری آمده و بهارِ پایتخت را به آتش کشیده.
حالا سرستونها به تاراج رفته و همه چیز زیر خاک مدفون شده است. بیحس شدهام. و نمیدانم این بیحسی را مدیون کدام کار خوب یا بدم هستم. اما زندگی بدون دردی که سالها مثل عضوی از بدنت بوده و آثارش در خونت جریان داشته، مبهم و مهآلود است. خودِ بدون دردم را نمیشناسم و نمیدانم باید باهاش چکار کنم. چطور باهاش فکر کنم، بنویسم، راه بروم و تماشا کنم؟ انگار که حرف مشترکی با هم نداشته باشیم و تنها درد ما را به هم نزدیک کرده بوده.
شاید حالا دارم میفهمم چرا با لب خندان ضجه میزدند که «من زخم تو را به هیچ مرهم ندهم».
اصلا چرا هی آدم خودش را گم میکند و باید بیفتد دنبال پیدا کردنش؟
خسته نیستم. مثل تمام لحظههای زندگیام امیدوارم. مثل همیشه از جزئیات لذت میبرم و با دیدن زیباییها به ذوق میآیم. مثل همیشه از رهزنانِ سردکننده منزجرم. و مگر میشود اثر آن درد را هم بر هویتم دوست نداشته باشم؟
فرق من و تو همینجاست؛ من بخشیدهام. و هرچیز را که بنویسم به خاطر نگه میدارم!