اتفاق آدم‌ها :: Medium Shot

۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اتفاق آدم‌ها» ثبت شده است

ای غایب از نظر...

یک روز بعد، خبر رسید که خریدار گفته حاضر نیستم در جایی که صاحبش راضی به فروش نبوده زندگی کنم، و معامله فسخ شد.
خوش‌حال شدیم. خیالمان از خیالات مادرجون و فشار خون و قلبش راحت شد. راحتی‌ای که می‌دانستیم دوامش به سر و کله‌ی مشتری بعدی و بهانه‌های یک مشت برادر حریص ابله بسته است.
تماس گرفتم و سر شوخی‌ها و مسخره ‌بازی‌های همیشگی‌ بین خودمان را باز کردم. هربار به سنگ خوردن جفتک‌پرانی برادرهایش را به سخره گرفتم. باهم خندیدیم. درد دل کردیم. که آقاجان همیشه به زبان و خط و شاهد گفته بود که خانه برای تنها دخترش است که سال‌ها تر و خشکشان کرده بود، ولی مادرجون اجازه نداده بود سندی به نام‌ش بزند که یک وقت به ساحت مقدس خواهربرادری خدشه نیفتد! گفت حس می‌کنم آقاجان هنوز و همیشه حواسش بهم هست و رهام نکرده. گفتم برایم دعا کند تا بعد دلیلش را بهش بگویم. گفت از پلویی که آن شب پختم هنوز مانده و می‌خواهد برای شام گرمش کند. گفت آرامشش فقط در حرف زدن با ماست و چیزی از زندگی نمی‌خواهد. بعد هم خداحافظی کردیم. خداحافظی‌مان طولانی شد. انقدر که به یاد کودکی‌هایم گفتم مادرجون اول شما قطع کن‌.
«عزیز دلم... به خدا می‌سپارمت.»
و بوق ممتد!
تا خط ممتدی که به نزدیک کویر مرکزی ایران می‌رسید. جایی که سحر جمعه به تمنای باز شدن ابرها و دیدن حداقل یک شهاب بودم.
خودم را با مشتری و چهار قمر گالیله‌ای‌اش سرگرم کرده بودم که ذوق‌های ریزریزم از هربار دیدن رنگ‌های مشتری، با صدای اذان صبح به هم آمیخت. صدایی که در لاییک‌ترین حالت خودم هم همیشه دوستش داشتم‌. و شهاب درخشانی که شرق و غرب آسمان را به هم دوخت‌ و از بین همه‌ی قصه‌هایی که درمورد شهاب‌ها گفته‌اند، باورهای دخترک کبریت‌فروش را به یادم آورد، ضمن این سوال تکراری‌ که چرا باید همچین داستانی برای بچه‌ها نوشته شود؟!
چند ساعت بعد که آفتاب به وسط آسمان رسیده بود، از گروه جدا شده بودم و داشتم با ضجه‌هایی که به دندان گزیده می‌شدند برمی‌گشتم و خودم را می‌رساندم به جایی که پاک‌ترین قلب جهان ایستاده بود! همراه با منجم محبوبم که همیشه دنبال برنامه‌ها، رصدها، دیدگاه‌ها، آموزش‌ها و ردپاهایش می‌دویدم! درست حالا که هیچ‌چیز جز از دست دادن جذاب‌ترین آدم زندگی‌ام مهم نبود. حالا که همه چیز بی‌معنی و بی‌ارزش و پوچ به نظر می‌رسید.
انگار که زندگی نمی‌خواست لحظه‌ای دست از عجیب بودن بردارد.
و فقط منتظر بود مادرجون بگوید «دلم برای پری تنگ شده.» اما مثل همیشه لب به کمترین شکوه باز نکرد و نگفت خسته‌ام از سال‌ها پرستاری از همسر و فرزند و پدر و‌ مادر و فقدان و بی‌مهری و اضطراب و درد و... . نگفت ولی همه‌ی ما شنیده بودیم. فقط همیشه و به همه می‌گفت دعا کنید از دست و پا نیفتم!
به عکس‌‌های قدیمی‌مان نگاه می‌کردم که در همه‌شان توی بغلش نشسته‌ام. به آخرین باری که دست توی موهاش کردم و‌ نوازشش کردم. لپش را گرفتم و‌ گفتم: یکم از این ناز و هلو بودنت به ما هم می‌دادی خانوم!
به روزهای بسیار کنارش ماندن و با مامان و بابا برنگشتن. به دلبستگی عجیب و بی حد و حصرم به او. و کشف این‌که اوه چه خوب! انگار اولین عشق زندگی‌ام هم او بوده.
به این‌که سال‌ها بود موقع خداحافظی بغلش نمی‌کردم تا فرصت رقیق شدن به چشم‌هایش ندهم. و چه حسرتی!
که حالا به تن سرد و‌ دست‌های بی‌توقعش رسیده بودم.
به گونه‌هایش دست کشیدم. پیشانی‌اش را بوسیدم. اشکم روی صورتش چکید. اما او آنجا نبود. جهانی از ابد بین‌مان بود و‌ نبود. دورترین سال نوری بینمان بود و‌ نبود. بود و تمام معناها، حس‌ها، شعرها، قصه‌ها و خاطره‌ها از جسمش پرکشیده بود. نبود و عجیب‌تر و نزدیک‌تر از همیشه احساسش می‌کردم؛ رها از تمام رنج‌ها و دردها، دلشوره‌ها و دلتنگی‌ها، دلبستگی‌ها و بی‌مهری‌ها... .

مادرجون در اوج خواب رفته بود. به پهلوی راست و با دستی زیر سرش. و صورتی که لحظه‌ای به‌هم‌کشیده نشده بود. در آرامش محض. زیبا و موقر. انگار که یک دسته نرگس جلوی صورتش گرفته‌ای و چشمانش را بسته تا عطرش را خوب احساس کند.
سرم را نزدیک گوشش بردم: «عزیز دلم... به خدا می‌سپارمت.»

تقریباً من و تقریباً مادرجون- پاییز ۷۷

(هوش مصنوعی علاوه‌بر افزایش کیفیت، بی‌اجازه یکم چهره‌هامون هم تغییر داده. و رنج‌دیدگی و فرشته‌خو بودنِ مادرجون رو کم‌رنگ کرده.)

«غم پهلوان است ای پری!»

  • چهارشنبه ۲۰ آذر ۰۴
  • ۲ نظر

خانه‌ی آقاجان را فروختند.
یک سِری آدمی‌زاد بیخود دوزاریِ بی‌خاطره!
من خودم آنجا بودم.‌ دیدم که مادرجون با چشم‌هایی که تلاش می‌کرد نریزند پای برگه را امضا کرد.
کاش بعد از رفتنِ همه خوب گریه کرده و با همه‌جا وداع کرده باشد.
چون هیچ‌کدام از آن دوزاری‌ها با پرتوهای نور عصر، روی فرش‌های هال مست نشده‌اند. عشق کودکی‌شان روشن کردن چراغ‌خواب‌ اتاق‌ها و پخش سایه‌ی کریستال‌هایش روی دیوار نبوده. تابستان‌ها با نسیمی که پرده‌ی اتاق را به هوا می‌برد کیف نکرده‌اند. از پنجره‌ی پذیرایی، به شکوه برف روی کوه‌ها غبطه نخورده‌اند. هیچ‌وقت پشت چوب‌لباسیِ اتاق‌کرسی قایم نشده‌اند تا از هیجانِ بازی جیش‌شان بگیرد. روی پشت‌بام مسابقه‌ی «هرکی بیشتر شهاب‌ ببینه» نذاشته‌اند. از پنجره‌ی پاگرد به رهگذران توی کوچه آب نپاشیده‌اند. توی زیرزمین دنبال اسباب‌بازی‌‌های قدیمی نگشته‌اند، صندوقچه‌ی اسرار خانم‌جان را کشف نکرده‌اند، و دست توی پستوی ترشی‌ها و رب‌ها نکرده‌اند که تا شب عوق بزنند. سر این‌که درخت توتِ مجنون، خانه‌ی کدام یکی‌شان باشه دعوایشان نشده.

کاش حداقل کار به درخت‌ها نداشته باشند! کاش می‌شد خریدار را ببینم و برایش قسم بخورم که توی بهار و تابستان همه‌جای حیاط هنوز سبز می‌شود. بگویم آن درختِ بِهْ هرچند بار نمی‌دهد، اما پر از گل‌های درشت سفید می‌شود. زیر آن بوته‌ها پر از قارچ‌های سمی بامزه می‌شود (که البته ما یک‌بار یواشکی سرخ‌شان کردیم و خوردیم و نمردیم.) این وسط جای خالی یک حوض مرمر شش‌ضلعی‌ست. این لانه‌ی خالی کبوترهاست. آن طرف جوجه‌ی مرغ و اردک‌ها را نگه می‌داشتند. این تکه‌ی زمین که رنگ آبی دارد یک استخر کوچولو بود که دایی الفِ مادرم انواع ماهی‌های تزئینی توش می‌ریخت. به اینجا هم همیشه می‌گفتیم «بهارخواب»، نه بالکن و ایوان و فلان. دایی‌ م. تابستان‌ها که از دزفول می‌آمدند، شب‌ها یک پشه‌بند خیلی بزرگ همین‌جا می‌زد و کلی آدم توش می‌خوابیدند. راستی آن نوشته‌ی روی دیوار، اسم من است. نوه‌ی ارشد مادرجون. پسرِ همین داییِ مادرم نوشته‌ بودش. با ته‌مانده‌ی رنگی که هنوز به فرچه‌ی رها شده‌ی گوشه‌ی حیاط بود. در ۱۷ سالگی؛ درست قبل از این‌که در رودخانه‌ی دزفول شیرجه بزند و یک روز بعد، با پیشانی کبود در کناره‌ی رود پیدا شود.
چه خوب که از خاله پری هیچ اثری هیچ‌جای خانه نیست و همه‌ی جدول‌های لی‌لی‌‌ای هم که کف حیاط می‌کشید هزاران‌بار تا حالا پاک شده‌اند. ولی شاید خودم را رساندم و‌ از طرفش یک جدول کشیدم. تا هرکس می‌آید بداند، ۲۸ سال پیش، دخترهای ۱۳ ساله قبل از این‌که از بیماری کبدی بمیرند، چه بازی‌هایی می‌کرده‌اند.
مادرجون خیلی سخت راه می‌رود. قلبش ناراحت است. فشار خون‌ش بالاست. خیلی ناتوان‌تر است از هم‌سن‌های خودش. اما پاهایش حنایی‌اند. موهایش مجعد و کوتاه و خاکستری‌اند. ناخن‌هایش سفت و کشیده‌اند. بینی من و دایی بزرگم شبیه اوست. مژه‌هایش را هم به دایی دومم و خاله ت. داده. هنوز شیطون و مسخره‌باز است. برنده‌ی همه‌ی مشاعره‌ها می‌شود.‌ بچه که بودم فکر می‌کردم نماینده‌ی خدا روی زمین است. فرشته است. موجودی‌ست غیر از همه‌ی آدم‌ها. بس که دلش صاف و دانه‌هایش پیدا بود.
همه که می‌خوابیدند، هنوز توی آشپزخانه داشت لقمه‌ی نون‌پنیر و شربت نبات آماده می‌کرد که بالای سر آقاجان و خانم‌جان بگذارد.‌ من بعضی‌وقت‌ها کنارش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم تا کارهایش تمام شود. خیلی وقت‌ها هم نبودم و ننشستم و نگاهش نکردم.
بمیرم برای چیزهایی که در به یادآوردن و دل‌تنگی‌شان تنها‌ست و هیچ‌کس جز خودش ندیده و حس نکرده و نمی‌داند.
کاش مجبور نبودم برگردم و کنارش می‌ماندم. کاش به این فکر کند که حالا درعوض از دریدگیِ برادرهایش راحت می‌شود. کاش دلش در خانه‌ی جدید نگیرد.‌ اصلاً کاش امشب خاله پری به خوابش برود و از غم و دلتنگی‌اش کم کند.

طبع جهان*

کولی عزیزم،
همه می‌دانیم زندگی سخت است. اما شنیدنش از زبان تد لسو لذت دیگری داشت. یادت نیست؟ یکی از صحنه‌های خیلی محبوبم بود. دوست داشتم ذوب شوم. به نظرت چرا؟ خودم فکر می‌کنم چون شکنندگی و اشک بعضی آدم‌ها انقدر شکوهمند و ستودنی‌ست که روی آن ویدیوی مشهور مقایسه‌ی اعاظم کیهانی را کم می‌کند.
شاید با خودت فکر کنی خب که چی؟ چندان هنری نکرده‌ای؛ این سوالی‌ست که خودم تا مدت‌ها هرروز صبح بعد از باز شدن پلک‌هایم، از سقف می‌پرسیدم. هیچ‌وقت هم پاسخی نداد.
بعضی‌ها معتقدند قسمتی از تکامل این است که بپذیری بعضی سوال‌ها برای همیشه بی‌جواب می‌مانند.
به نظرِ تو آدم به اندازه‌ی چند سوال بی‌جواب جان دارد؟ مثلا نسبت به آن آدمک گوشه‌ی تصویر در آی‌جی‌آی بگو. البته همین‌طور که پیداست من گیم‌باز نیستم. گیم‌بازها را هم دوست ندارم. شاید بپرسی چرا؟ بگذار جزو سوال‌های بی‌جواب بماند.
خب شد چندتا جان؟ می‌فهمم. این به آن در! از خالق شوخ‌طبع فقط سریع‌الحساب بودنش به تو رسیده.
یک زمانی بود که تنها کاری که دوست داشتم بکنم مردن بود. چون تنها راه رسیدن به جواب‌ها به نظر می‌رسید.
کولی عزیزم‌، همه می‌دانیم که می‌میریم. اما نمی‌دانیم چرا زنده‌ایم؟ آفرین! چون هنوز نمرده‌ایم. این سطح ماورایی خِرد تو همیشه باعث می‌شود آدم تَرَک بخورد. انصافاً هم خوردنیِ قابلی‌ست. بخصوص در هوای گرم. یعنی درست وقتی انتظارش را نداری. فقط در این صورت است که مات و مبهوت می‌شوی. وگرنه اگر انتظار داشته باشی که تا صد سال بهش فکر نمی‌کنی. همان‌جا صدتا می‌گذاری رویش و‌ طرف را ذات‌الکرسی می‌کنی.
هرچند که من به پرسیوس ترجیحش می‌دهم. ادا و دلقک‌بازی این مردک پرحاشیه صوَر آسمان را به ابتذال کشیده.
تو که ریشه‌‌ی یونانی نداری؟ خدا را شکر. حوصله‌ی ماست‌مالی نداشتم. اگر به من بود، خدای گیم‌بازی یونان باستان نام‌گذاری‌ش می‌کردم. بعد که کلی نفرین و کپ‌و‌کوش می‌کردم، فکر می‌کردم «خب البته، طفلک کودکی پرچالشی داشته؛ منم بودم معلوم نبود همین کارها را نکنم؛ واقعا هم طاقت‌فرساست که چشم یک‌دو‌جین الهه همه‌ش دنبال شاه‌رگت باشد؛ تازه اصلا هرچقدر فکر می‌کنم می‌بینم همه چیز به نفع من پیش رفته و زهی سعادت!»
و زکی منطق و تفکر.
فکر، همه‌اش زحمت است. هرچه بیشتر چاره‌اندیشی می‌کنی، انگار بی‌چاره‌تر می‌شوی. هرچقدر می‌خواهی جلوی ضرر و آسیب را بگیری، مضطرب‌تر و مال‌باخته‌تر می‌شوی.
آه کولی عزیزم؛ دلم برای آن زین سرخی که یک‌بار گذاشتی رویش بنشینم و چند دور افتخار بزنم تنگ شده. و بخصوص برای نسیم بهاری و هوای سبک شهر در شب کویر. چه خاطره‌ی لطیفی می‌توانست باشد! مثل ترکیب درخت‌ انار با دیوار گِلی. درست همان‌قدر جذاب و دل‌نکندنی‌. اما بعد در پیچ آخر افتادم و پشت ساق پایم به اندازه‌ی مقطع یک سیب متوسط، بادمجانی مایل به بنفش با رگه‌های امپرسیونیستی آبی شد.
هنوز از بی‌شعوری آن روزت ناراحتم.
اما تهش من و تو و پرسیوس همه‌مان همینیم. ما به دنبال رنج موس‌موس می‌کنیم، و جهان هم به ما سخت می‌گیرد.*
به هرحال. کاش یک جایی در دامنه‌های زاگرس، یا نه، ساحل درک، یا خودِ درک، دُم خرهایمان به هم بخورد و دلمان برای هم به رحم بیاید. و کمتر با جان‌های باقی‌مانده‌ی ‌یکدیگر قمار‌ کنیم.
با نگاهمان یکدیگر را ببخشیم و در دل، آرزوی گذر از سوال‌های بی‌جواب کنیم برای هم. و آرزوی اشک. توی غم یا اوج خنده‌‌اش فرقی نمی‌کند. اما قطعاً انقدر شکوهمند، که اعاظم کیهانی تعظیم کنند.



ب.ن: فکر کردم لوثه که دیگه اشاره‌ای نکردم: «من اشک آرزو می‌کنم برات/ نه تو غم/ تو اوووج خنده...»
-از گروه ”او و دوستانش“

حیرانیِ نقطه‌ی شروع و نرسیدنِ نقطه پایان

دوشنبه- ۲۱ خرداد ۱۴۰۳

برگشته‌م. از ساختن نقطه‌ای که هم می‌تونه یه شروع شگفت‌انگیز باشه، و هم یه سکون وحشتناک. و از یه سفر ۱۰ روزه که هیچ‌کس نمی‌دونست کجام و چکار می‌کنم. از ماجرایی که یا یک چیزهایی رو واقعا کوبیده تو صورتم، یا فقط فکر می‌کنم که کوبیده  باشه!

برگشته‌م و تنهام. تنهایی خالص. که نمی‌دونم از بالاخره داشتنش باید با جیغ و شلنگ‌تخته‌ بالای ابرها به وجد اومده باشم، یا به عنوان یک فاصله‌ی مشدد از آدم‌های نزدیک زندگی‌م غمگینش باشم.

صبح چشمام رو باز کردم و با خرق عادتِ زیر آواز زدن و‌ بلند بلند فکر کردن، دلم خواست سکوتِ فراهم شده رو با تمام توانم گرامی بدارم! دلم خواست بفهمم الان به فنای عمیق ابدی رفته‌م، یا نزدیک است که رستگار شوم؟! نمی‌دونم. و ندونستن، ترس به ارث رسیده از غار نئاندرتال‌هاست. یعنی منظورم اینه که خیلی ترسه‌.

ولی ایمان به بدترین آدمِ جهان بودن منو رها نمی‌کنه لوتوس‌  عزیزم. راستشو بخوای من حوصله‌ی آدم‌هایی مثل تو و الف رو واقعا کم دارم. که خیلی از خودخوش‌حال و سلف لاو و جهان زیر پای من است  و این حرفایید و خیلی دریلِ همسایه بالاییِ اولِ صبحِ جمعه است وقتی می‌خواید به دیگران هم انتقالش بدید. الان هم یک حالتی‌ام که شماها که هیچ، با مهدیس هم حتی میل سخنم نیست.

ولی خودم دیروز سر ظهر زنگ زدم به ج، آسمون و ریسمون رو به هم بافتم و به غایت مزخرف گفتم. تا بالاخره با شرح یه صحنه‌ای از سریال بوجک، یه بغض تیز موفق شد نفَسمو ببُره و رها کنم. همین الانم می‌گم از همه‌ی واژه‌ها و کلمات عالم خسته‌ام. یک جور شرحه‌شرحه‌ای هم خسته‌ام. ولی همین متن ممکنه انقدر طولانی بشه که غافله بر گِل برود. به ندرت دلم برای چیزی یا کسی تنگ می‌شه. ولی الان دلم برای کسی تنگ شده که از کنارش نبودن واقعا حس راحت و خوبی دارم. دیشب حدود ساعت ۱ شب رسیدم خونه. و تا تنم با تخت مماس شد، دلم برای وسط بیابون و کیسه‌خواب و تو سرما گرما بودن تنگ شد. انگار نه انگار تمام مسیر خونه رو ثانیه‌شماری می‌کردم برای این لحظه‌ی مماس شدن و بالاخره زیر یه سقف قرار گرفتن.

پس فعلا که هیچی. در مقام حیرانی‌ام. به رونوشت جناب دوباتن. و‌ در تمنا و آرزوی مقام آسیابم‌. به امضای کاشف (ابویزید طیفور بن عیسی بن آدم بن سروشان بسطامی): مقام درشت گرفتن، و نرم پس دادن!

تاک

خوش‌حالی عجیبی داشتم. و به هرحال نتوانستم سنگین‌مداری کنم. آخرش رفتم و بی‌ مقدمه به دوستم گفتم فرصتی که بردی، آرزوی به گوربرده‌ی خیلی‌هاست. وانگهی Don't waste it!

راستش یاد یک جایی از یک فیلم افتادم که جمله‌ی آخر را گفتم. In time فکر کنم:

مرد صبح بیدار شد و‌ دید غریبه‌ی متمول همه‌ی زمانش را بهش بخشیده، جز چند دقیقه‌ی لازم برای رسیدن به بالای پل! و روی پنجره‌ی رو به رودخانه نوشته:    Don't waste my time

اما به نظرم هیچ‌کس وقت آدم را هدر نمی‌دهد. همه‌ی آدم‌ها درست به جا و در نوبت خودشان وارد می‌شوند و یک‌ سرنخ تازه‌ از دور گردنت به دستت می‌دهند، که می‌توانی آن‌ را بکِشی و بمیری، یا باز کنی ‌و از کشف نفس‌های نکشیده در حیرت شوی.

به دوستم گفتم همه‌ی سناریوهایی که رنجیده‌های جهان نوشتند و چاره‌ای جز چال کردنشان نیافتند، لای زرورق استریل افتاده دستت. راستش این‌طورها که نگفتم. مستقیم و بی‌ابهام هسته‌‌ی حرفم را شکستم و دانه‌اش را گذاشتم کف دستش!

ولی نمی‌دانم چه دردی بود که وسط پیام‌ها ناگهان دیدم دارم هق می‌زنم و حواسم نیست. درست مثل همان ساعت اول. انگار نه انگار این همه زمان گذشته. انگار نه انگار این وسط حتی از کسانی خوشم آمده. هرچند معدود، کم، کوتاه. انگار نه انگار اصلا دیگر طرف را نمی‌شناسم. نمی‌دانم چه کسی‌ست. درکش نمی‌کنم و هرچقدر هم فکر کنم نخواهم فهمیدش. که البته حتی نمی‌توانم فکر کنم. حسی نمی‌توانم داشته باشم.‌ و اصلا خودم، فرسنگ‌ها با خودِ آن لحظه‌ها دور و غریبه‌ام.

اما عجیب است که هرکار می‌کنی تهش می‌بینی ”هنوز وصله‌ی دل، دو سه بخیه کار دارد“

و همین به اندازه‌ی کافی زیباست. کامل است.

وگرنه فکر کن، کن فیکون می‌شدی و بعد از مدتی همان که بودی، بودی. و هرچه نبودی، همچنان نشده بودی.

رنج باید آدم‌ را پُر، و پررو کند.

و به جای اینکه زیباترین آن ِ انسانی را از ترس ربوده شدن، از خانه بردن و کشتن و در هفت کفنِ انکار پیچیدن، باید بگذاری‌ش روی سرت و حق حق کنی.

هرکس نترسید برد، و هرکه ترسید پوسید.

من خودم از فکر دیگران می‌ترسیدم. از طفلکی و خالی و جورهای ناسالم دیگر به نظر رسیدن. از لوث بودنِ پیشاپیش همه چیز می‌ترسیدم.

می‌ترسیدم که می‌ترسیدم، به درک. حالا که نمی‌ترسم:

”من یک روزِ نسبتاً سرد زمستان، دقیقا اول اسفند، حدود ساعت ۴ ربع کم بعد ازظهر، زیر سقف تالار اصلی کاخ چهلستون اصفهان، عاشق شدم.“

در یک لحظه. و تا امروز، بی هیچ حسرتی، عاشق منِ آن لحظه‌ام مانده‌ام.

زیبا بودم و کامل. بی‌پروا و پرنقص. پرشور و ناشی. زنده و آسیب‌پذیر. درست همانی که باید می‌بودم.



نستوه

چند شب پیش یک وبلاگ خیلی قدیمی پیدا کردم.

ترکیب ”شب“ و  ”وبلاگ“ و ”پیدا کردن“، حتماً آغاز یک ماجراجویی جذاب است. بجز این یکی البته. چون مرگ مشخصاً، پایان همه‌ی جوییدن‌ها و کاویدن‌‌هاست.

وبلاگ یک‌جورهایی مربوط می‌شد به یکی از آدم‌های بخصوص زندگی‌ام -که مدتی پس از نبودنش در این دنیا با او آشنا شدم. تقریباً این‌طور که یک‌بار توی یک قاب کوچک دیدم‌ش. همین. حتی نتوانستم خوب نگاهش کنم. اما همان سه در چهارِ چند ثانیه‌ای بس بود که دیگر فراموشش نکنم. گاهی فکر می‌کنم بهم می‌گوید دست از سرش بردارم. شاید چون فکر می‌کند وقتی به روح و شعورش فکر می‌کنم، می‌خواهم شرمنده‌اش کنم.  باری جان هم شاهد است که انتظار شرمندگی ندارم. فقط می‌خواهم تا جایی که می‌توانم دوستش بدارم. شرمندگی‌‌ آدم‌ها واقعا به چه کار می‌آید؟! جز رنج از پی رنج؟ چه این‌که کش و قوس و نقطه‌های ”شرمندگی“ در خود من تعریف می‌شوند. وگرنه پیش از این‌ها و بیش از این‌ها می‌توانستم به او نزدیک شوم. اما نشدم. نمی‌شوم. احتمالاً حریم آدم‌ها را می‌فهمم. می‌فهمم که نیرویی چون دافعه‌ی آهنربا از او و همه‌ی هم‌مسلک‌هایش به سویم ساطع است.  اما چه ملالی؟ که شاید سهمم  از ”جام می“ زندگی همین بوده. و چه گِله‌ای؟ که حتماً ظرفم همین‌‌قدر بوده. و بدتر؛ هم اویم که فهمی از این ”کِلک خیال‌انگیز“ نمی‌کند.

بااین‌حال... سه در چهارِ  چند ثانیه‌ایِ عزیز،

من از نیاکانم شنیده‌ام که داغ لقمه تا چهل است! و البته که چشم‌های عمیق تو لقمه نبود. سراپای زندگی بود. زندگی‌ای که انگار مدت‌هاست ریسمانش را رها کرده‌ام. اما گاهی در بعضی برخوردهایم، از آدم‌های غریب حرف‌های عجیبی شنیده‌ام:

-"You're meant to survive"

که خزعبل خالص است. و البته که باورش می‌کنم. چرا که حاصل ضرب نخواستن زنده‌گی و احتمال ترانزیت طبیعی، همواره مقداری ثابت است.

اما نترس. من می‌دانم سپرانداختن، رسم آسودگی نیست. می‌دانم که تسلیم شدگان بی‌امانند. پس می‌مانم. و‌ خودم یا غبارم را به ته تمام ماجراها می‌رسانم. باور کن. هرچند خودم نمی‌کنم.

فقط می‌ماند تو و نقش خیال و میراث چشمانت، که آن‌ هم ”مترس ای باغبان از گل . که می‌بینم؛ نمی‌چینم.“


مسئله‌ی گرد بودن

با چشم عقاب و الاغ و کرکس و مگس و عنکبوت باید حواست باشه یک لحظه جایی از ذهنت واکنش‌ها و انتخاب‌های کسی رو سرزنش نکرده باشی؛

معلوم نیست بعدش بین عقلت و نشکستن دل کی قرار بگیری.