- /ضمیر
- ۰ نظر
دوستم یه توییت برام فرستاده که نوشته: ”آدمای دلتنگ اگر بو داشتن، بوی نارنگی میدادن.“
ولی نه! آدمای دلتنگ بوی کتابهای کهنه میدن.
دوستم یه توییت برام فرستاده که نوشته: ”آدمای دلتنگ اگر بو داشتن، بوی نارنگی میدادن.“
ولی نه! آدمای دلتنگ بوی کتابهای کهنه میدن.
بعد
به گیر دادن من به چرخش ”کژدم“ بین اون همه شهاب جادویی خندیدیم. تو تنها
کسی هستی که به خنگبازیای عمدی من میخندی. بقیه شروع میکنن به توضیح
دادن یا چپ نگاه کردن!
گفتی یه موزیک بذار.
گفتم: اینو گوش کن؛ یه جا گامش یهجوری تغییر میکنه روح آدم به رقص میاد.
صدای نوتیف گوشیم بلند شد. فکر کردم همون پیامیه که منتظرشم. دیجیکالا بود:
«فلان فلان شدهی عزیز،
ممنون میشویم از طریق نشانی زیر... »
۲۴ ساعت گذشته بود و پیامه هنوز نیومده بود. اگر قرار بود بیاد تا حالا رسیده بود.
بیخیال شدم. پلکام سنگین شد، و عوض شدن گام موزیکه رو دیگه نشنیدم. شاید اگر پنج سال پیش بود میشنیدم.
ازت پرسیدم به نظرت چطور بعضی آدمها میتونن بعضی اپیزودهای زندگیشونو حذف کنن؟ چطور میتونن فکر کنن هیچوقت هیچ اتفاقی نیفتاده؟
گفتی شاید اپیزود نبوده، فقط یه صحنهی اضافی بوده که ارزش اثرو پایین میآورده!
فکر
کردم اگر خودمو میسپردم به هرچیزی که بهم گذشته باید سنگ میشدم،
خنثی میشدم، دیگه بغضم نمیشکست، دیگه هیچی بهم برنمیخورد... . اما
انتخاب کردم که شکستنی بمونم؛ گاهی بذارم اشکم بیاد؛ گاهی بهم بربخوره؛
گاهی پشیمون بشم؛ گاهی لذت ببرم...
نشد.
تهش شدم اندوه دیوار برلین. نه شرق نه غرب.
محکوم، بین چیزایی که اتفاق افتاده و چیزایی که نمیخوام اتفاق بیفته. و خون هر خاطرهای که بخواد برگرده یا آرزویی که بخواد بگذره به گردنمه.
Deleted scene from Harry Potter and The Half Blood Prince
قبلش داشتم با یک شک مسخره بر سر یک تصمیم مسخرهتر در زندگیام کلنجار میرفتم. قبلترش داشتم فکر میکردم دوست اسبقم را بلاک کنم یا خودش میفهمد که نمیخواهم در ارتباط باشیم و سرش را از حریمم بیرون بکشد. قبلترش داشتم رُس نت شبانهام را با چرخ زدنهای بیهدف میکشیدم. بیخود و بیجهت. آدم وقتی خوابش نمیبرد از همیشه احمقتر میشود. گیر میکند بین شبی که تمام نشده و روزی که شروع نخواهد شد.
گفتم خروسخوان... دلم منظرهی روستایی خواست؛ دشت، آفتاب، گاو، و بعد بالاتر؛ گوسفندها، ”حینَ تُریحونَ و حین تذهبون“، و لالههای واژگون. در بهار، کوهها یکجوری سبز میشوند که آدم هم هوس میکند بچَرد. آه قلبم!
فکر کردم اگر الان بمیرم دلم برای چه چیزهایی تنگ میشود؟ دیدم انگار هیچچیز. دلم برای چه چیز میسوزد؟ همه چیز. حتی برای بیشتر لبخند نزدن به رزهای روی میز. آخر خیلی از پیرها وقتی میخواهند توصیهای به جوانها کنند میگویند: ”با همه مهربان باشید.“ پس شاید دوست اسبقم را بلاک نکنم؛ هرچند تکهای از دوران تحصیلات آکادمیکم هست که نمیخواستم تا امروز کش پیدا کند. تحصیلاتی که با بلایایی مثل داعش و آغاز روحانی شروع شد و با پاندمیک پایان گرفت. حقیقتا آدم خندهاش میگیرد.
شبی خواب دیدم تنهام و نزدیکترین و وفادارترین دوستانم حرفم را قبول نمیکنند. یک موجود مزلَّف هم آن وسط پیدا شده بود که به دست داشتن در مرگ ”آرش حسینی“ متهمم میکرد. سرچ کردم دیدم زنده، و مدیر بخش موسیقی گلوری اینترتیمنت است. توی خوابِ من نخبهی علمیای چیزی بود و فکر میکردم اگر واقعا در مرگ این بنده خدا هم دست داشته باشم دیگر هلاکتم حتمیست؛ بعد دلم برای مزخرفترین لحظههای توی دنیا هم تنگ میشود و جا برای حسرت لبخند نزدن به رزها و مسدود نکردن همکلاسی اسبقم نمیماند.
باری، کاش کسی را نکُشته باشم. کاش هیچوقت در مرگ کسی سهمی پیدا نکنم. کاش من هم بویی از مهربانی ببرم.
مثل وقتی سرما خورده بودم و دیدم هماتاقیم که هنوز چندان قرابتی هم باهم نداشتیم برایم سوپ خوشمزه پخته. مثل فرناز که انصافاً وجود همزمان فر بود و ناز، و تنها دختر همسنم که حس میکردم چند سال ازم بزرگتر است و نمیدانم از کجا میفهمید خوابم نمیبرد و مسیج میداد: ”بیا اتاق ما.“ مثل مثلث اصلی دوستانم در سختترین روزهای زندگیام. مثل همهی کسانی که دوست دارم همیشه دوستم باشند.
باری... حضرت بالا! آخر نفهمیدم آنطور که از دیگران میشنوم صبورم؟ یا آنطور که خودم میدانم خیلی هم عجول و بیقرار؟ اگر صبورم پس چرا تا حالا خیاطی، خطاطی، صحافی، چیزی نشدهام؟ اگر نیستم پس چرا زورم به آدمهای روی اعصابم نمیرسد؟ این همه تقلا برای نایس بودن و تعامل اهلی با همنوعان، بعید است برای سلامتی خوب باشد. انسان خردمند، شایسته است که به همان غار و جنگل برگردد و صادقانه بخورد و خورده شود. این ورژنِ شهری شده و با رودربایستیاش زیادی بغرنج است.
پیچیدگی از سر انگشتان گونهی انسان فوران میکند، آنوقت خود ابلهشان فکر میکنند همه چیز را درمورد هم میدانند. هرچند گویا نسل به نسل از شخصیتها کم و به تیپها اضافه میشود، اما همچنان همهی آدمها هرلحظه مستعد غافلگیر کردن یکدیگرند؛ محتوی اسراری که به کسی نگفتهاند و اسراری که هرگز به کسی نخواهند گفت. با این وجود، این حس دانای کل بودن، چطور انقدر در بعضیها رسوب میکند؟
آدم میداند با آنها که گوششان را به درش میچسبانند چطور توافق کند. اما کسی که فکر میکند نخوانده، سراپایت را حفظ است، صاف توی چشمت خیره میشود و دراز و کوتاه و تا به تایت میکند و نمیدانی باید بخوریش؟ باید بشوریش؟ باید پهنهش کنی؟ باید چکارش کنی...؟
The Last Hurrah-John Ford
+فرض کنید آن پیغام اکتویت ویندوز را در گوشهی پایین سمت راست تصویر نمیبینید!
سارینا مدتیست پیانو نمیزند. باید احمقی چیزی شده باشد. من اگر در اتاقم یک پیانو داشتم، و مهمتر اگر پیانو زدن بلد بودم، و خیلی مهمتر اگر اصلا به نواختنش علاقهمند بودم، حتی یک روز هم همسایهی بغلی را که اتاقش دیوار به دیوار اتاقم هست، از صدای نواختنم راحت نمیگذاشتم.
اما حالا فقط وقتی چیزی را از پریز دیوار مشترکمان میکشد، به وجودش پی میبرم. کاش مورس بلد بودم و کاش حرفی برای گفتن داشتم. نه فقط با سارینا... با هرکس.
یکی از هزاران ویژگی مزخرف واتساپ این است که اگر log out کنی، پیامها از دست میروند. یکی از اندک ویژگیهای مزخرف تلگرام این است که آنقدر امکانات دارد که بهترین راه ارتباطی من با استاد راهنما و هد و سینیور و سایر اعضای تیم است و نمیتوانم خفهاش کنم.
هنوز شک دارم که رابینسن کروزو بعدها باز هوس جزیره را نکرده باشد.
بههرحال، تنها علامت حیاتی که این روزها دوست دارم بشنوم، صدای قرائت همسایهی بالایی، در شبهای جمعه است.
سقفِ اتاق من، زمینِ اتاق همسرش بود!
-سلام، ببخشید... خانمم تموم کرده، نمیدونم باید کجا زنگ بزنم...
صبحم که با زنگ در و صدای آقای طبقه بالایی شروع شد، فهمیدم همیشه دارم به مرگ فکر میکنم. مگر زمانی که مرگی نزدیکم اتفاق بیفته؛
فقط اون لحظه است که واقعا دارم به زندگی فکر میکنم!