زمانی را هم در دل بافت تاریخی شهر سپری میکردم.
هر روز صبح از شیرِ سر حوض، سماور را پر میکردم تا چای هل و دارچین، گل، به و فلان دم کنم.
به این بهانه به جلسات هر روزهی پیرمردها در صحن علنی عطاری آقای صاد هم گوش میکردم:
« ماشینسازی واسه فلان بود، هپکو واسه بهمان؛ اینا استخونو انداختن جلو خره، کاه رو ریختن جلو سگه....»
«زنداری سخته بابا. دیوانهت میکنه. یا باید بسازی یا طِلاق بدی...»
«بارون که میاومد از لب رودخونه میزد بیرون، بعد ما...»
آقای صاد هروقت هر ادویهای آسیا میکرد، بو و انگار گَردش تا بینی من میآمد و بدنم به هرکدام واکنش خاصی نشان میداد؛ عطسه، تهوع، خارش،... . ولی زیتون کبابیهای بینظیری داشت؛ چند بار گرفتم و الله الله!
بقیه یا عکاس و شکارچی بناهای تاریخی بودند، یا سوژهی تیپزدهی عکاسی، یا اداییهایی که از کافهی جلف آن گوشه، با صاحب جلفتر و بیادبش نفوذ میکردند.
بیشتر از همه البته نوجوانان لجدرآرِ ابله و مردهای بیفرهنگِ تهسیگارانداز وارد سرا میشدند. گاهی واقعاً دلم هوس یک دراگانوفِ تمیز میکرد.
خلاصه که تابستان درخشانی بود.
هرکس به دیدارم میآمد و کار بین آن همه نقش و طرح و قالی دستبافت عتیقه و عکس تاریخی و فلان را میدید میگفت: چقدر اینجا بهت میاد!
واقعاً هم میآمد، اما هر کار میکردم نمیرفت!
یک ماهِ اولم به نظامبندی و مبارزه با آنارشیسمِ حاکمِ قبلی گذشت. بعد به ایدهپردازی و تولید محتوا و طراحی گرافیک، ادیت، برگزاری سفر و رصد و... کمکم همه کار.
صبح تا شب هم باید جواب کنجکاوی مردم زیباییشناس، یا دیدارهای سرزده یا نزدهی عناصر فانتزی هنر، ادبیات، محیط زیست، میراث فرهنگی و غیرهی شهر و بعضاً کشور را با خوشرویی میدادم. گاهی هم آدمهای عجیب سرشان را میکردند تو و داستانهای جالبی درست میشد.
اکثریت جمع، از این آدمهای مُصِر بر جاری کردن صیغهی «درود» بودند، و بعد ناسازوارگیهای مضحکشان شروع میشد و دم خروسهایشان یکی یکی بیرون میزد.
بالاخره خسته شدم. خُردانِ کهنسالِ ناموزون از حوصلهام خارج شدند، و آن رویِ بیادبِ خامِ بیملاحظهی حقیقتتُفکنم زد بیرون.
دلدادگان سینهچاکم چند نوجوان خاصِ بافرهنگ، با اسمهای جذاب و وجنات زیبا بودند که معلوم نبود چطور از چنگ هنرهای تجسمیِ بلوغ دررفته بودند! بعضیهایشان مثلاً زیرزیرکی با هم طرح دوستی ریختند. ناشیها زود لو رفتند و توسط والدینشان از آمد و شد منع شدند.
ولی آدم از وجودشان، حرفها و شیطنتهایشان واقعاً حظ میبرد.
منم که با آن یکسالی که زبان تدریس میکردم، ترسم از نوجوانها ریخته بود و نگین جذبشان به انگشتم افتاده بود!
هنوز هم گاهی برایم شعر، آهنگ، یا سؤالات جالب میفرستند.
کلاً هم البته همینطور بوده. همسن و سالهای خودم را مثل قطب همنام دفع میکنم، و تنها، اجتماع بازهی نوزادان تا نوجوانان (A)، و افراد بالای چهل سال (B) میتوانند تحملم کنند. (A U B)
وسطِ بلاتکلیفِ بیگروه.
درنتیجه بعد از یک ماه که تسلسل آنفولانزاهای سگی و گورخری و فلان خانهنشینم کردند و باتری اجتماعیام به تمامی سولفاته شد، اعلام کردم دیگر توان ماندن ندارم. همه چیز را واگذار، و میل به غیبت کبری پیدا کردم.
بهار که شد فقط بر دامنهی کوههای اطراف قابل رؤیت بودم، همراه با اولین دختر صخرهنورد شهر، خاله میم، که حالا نزدیک به ۷۰ سال سن داشت و با کفشهایی که دخترش برایش فرستاده بود، شیر کوهی را میمانست!
به مقصد که میرسیدیم، کلاه کابوییاش را درمیآورد و بعد از صبحانه همینطور که دوتایی از زمین و زمان حرف میزدیم، یک نخ وینستون یا نمدونمچی میکشید.
اگر یاد شوهر خدابیامرزش یا چیز لجدرآری از گذشته میفتاد که دیگر راه دسترسی بهش بسته شده بود، میشد دو نخ!
چه ملالی؟ بهمنکوچیک نبود که دل و رودهام را به هم آورد. چیزی نمیگفتم.
میتوانستم در کنارش خودم باشم، بدون اینکه چندان شباهتی داشته باشیم، و تازه بفهمم خودمِ او چه جذابتر از چیزیست که بین آن جماعت کهنه و گربهشور میتواند بروز دهد.
گُل (همراه) در بر و می (فتیر و چای و...) بر کف و معشوق (کوه) به کام بود.
گاهی در دلم حسرت میخوردم که خاله میم فقط سه سال از مادرجون کوچکتر است ولی... حیف!
او هم آخرِ بهار به سرزمین کوآلاها رفت، پیش دختر و نوههایش، و از این نعمت هم محروم شدم.
هرچند فکر نکنم دیگر حرف نزدهای بینمان مانده بود.
راستش اصلا دیگر هیچکس برایم جالب توجه و قابل دلبستگی نیست.
سی سالم که شد انگار همه چیز بس بود. و بالاخره از دلِ بیشتر علایق بیشمارم گذشته بودم و هیجانها خاطره شدند. به نظرم بالاخره اصلم را پیدا کرده بودم و میتوانستم جواز کُشتنم را بهش بدهم.
اما از آن موقع تا حالا مثل مرغ سرکندهام. هر طوفانی که تمام میشود، مژدهی رسالت بعدی را میآورد و من گم و گور میشوم و سقفم فرو میریزد.
شاید باید بغل کردنشان را بلد شوم. یا ریتم رقصیدنشان، یا... نمیدانم.
وسطِ بلاتکلیفِ طوفانزده.
وسطِ بلاتکلیفِ هیچوقت تسلیم نشده.
وسطِ بلاتکلیفِ تهِ دره هم همچنان امیدوار.
امیدوار به اینکه کاش ترکمنچای زندگیام گذشته باشد، نه بهترین روزم شاید!
شاید اصلا نباید انتظار هوای صاف داشت. یا اعتقاد به وجود بهترین روز. یا خیالِ «لنگلنگان در دروازهی هستی گرفتن و نگذاشتن که کسی از عدم آید بیرون!»
چارهای نیست. و باید یاد آن جاسوس روس در فیلم Bridge of Spies خطاب به تام هنکس بیفتم: