از قطار جا ماندم. ساعت رفت و برگشت توی ذهنمان قاطی شده بود و بقیه هم مویرگی رسیده بودند.

مامان گفت من اگر جای تو بودم و می‌دیدم قطار رفته، همان لحظه دودستی به سرم می‌کوبیدم.

من سِرّی چیزی هستم که نکوبیدم؟

یک چیزی‌م هست که نباید باشد؟

چرا کلا آدمی نیستم که هیبت یک معجزه، ناگهان جلوی چشمم فرو بریزد؟ چرا هیچ‌وقت از بیخ ناامید نمی‌شوم؟ هیچ‌وقت ستون‌های جهان بالای سرم ترک نمی‌خورند؟ یا چرا هیچ‌وقت حس نمی‌کنم به اندازه‌ی یک بیل مکانیکی بزرگ خاک روی سرم ریخته می‌شود (مثل آن استعاره‌ی تصویریِ فیلم «زرد». بَه چه قشنگ بود!)

اصلا به همان دستی که در خواب فشردم و قَسَم‌ت دادم چیزی بگویی و فقط نگاهم کردی، حالا تو باید جواب این سوال‌ را بدهی:

 من دقیقاً چه مرگم هست؟ فولِ تاروتی چیزی هستم؟

بعضی آدم‌ها نمی‌دانم روی چه حسابی می‌گفتند باید به مادرم دلداری بدهم. واقعا از این جمله که نه تنها هیچ حس همدردی ندارد، بلکه تا مسئولیت و کیلوژول قدرتت هم تعیین می‌کند، لجم می‌گرفت.

ولی نمی‌دانم چطور شد که هی همین کار را کردم. هی هرشب دیدم مامان دارد اشک می‌ریزد و هی رفتم بغلش کردم. هی گفتم «برای خودش رفته پیش عزیزانش و‌ از رنج جهان رها شده. عزیز و وزین. درست همان‌طور که همیشه تمنا می‌کرد. چرا حرص آرزوهای نرسیده‌اش را می‌خوری؟ باور کن هیچ‌کدام این‌ها دیگر برایش مهم نبوده و نیست. اصلا من همه‌ش نزدیک‌م احساسش می‌کنم.‌ تو نمی‌کنی!؟»

بعد اما ترسیدم.

اول از خودم.‌ ترسیدم که چرا تک‌تک آدم‌هایی که تسلیت گفتند برایم مهم و عزیز بودند، و کسانی که نگفتند از چشمم افتادند؟!

من که از این انتظارها نداشتم. اصلا هیچ‌وقت هیچ توقعی از کسی نداشتم. من که همیشه می‌دانستم تسلیت گفتن چه کار سختی‌ست. و همیشه کلی با خودم کلنجار می‌رفتم سر گفتنش به کسی. فکر می‌کردم مگر با تسلیتِ من غم آن فقدان‌دیده کم می‌شود؟ مگر عزیزش کمتر مُرده می‌شود؟ پس چرا حالا هرکس سکوت کرد به پای بی‌تفاوتی گذاشتم و به چشمم بیشعور شد؟

یا چرا وقتی هیچ‌کدام از دوستانم به مراسم نرسیدند حس تنهایی کردم؟

از خشمم ترسیدم. نسبت به کسانی که نه تو را می‌شناختند و نه حد غافلگیری‌ ما را، و برای سوگ و غم و فقدانم اندازه مشخص می‌کنند.

ترسیده‌ام که همه‌ی خواب‌هایی که می‌بینم جفنگیات مغزم باشند، و نه نزدیک شدن به روح تو.

منی که اجازه ندادم روی سنگت شعرهای ناله‌ای و مضامین رفتن و نبودن بنویسند؛ منی که هی به همه تأکید کردم هنوز نزدیک و بین ما مانده‌ای؛ حواست به همه‌ی ما هست؛ توی عروسی‌هایمان خواهی رقصید؛ از خوش‌حالی‌مان خوش‌حال و از ناراحتی‌مان ناراحت می‌شوی،... حالا ترسیده‌ام.

از دل‌تنگت شدن. از موقعیتی که نتوانم واکنشت را حدس بزنم. نتوانم پیش‌بینی کنم از کدام تکیه کلامت استفاده می‌کردی. بپرسم و پاسخت به ذهنم نرسد. یاد قصه و شعر ناقصی بیفتم و کسی جز تو بلدش نباشد.

ترسیده‌ام که حرفی ته گلویم حناق شود و جز تو یاد کسی نیفتم و هی بخورد توی صورتم که نیستی! اصلا مگر می‌شود تو نباشی؟!

راستی من بودم که گفتم از هیچ‌چیز جز مارمولک نمی‌ترسم؟

مزخرف گفتم. خزعبل بافتم. آقا رسماً زر زدم.


مامان پرسید خب بعد چی شد؟

«بابا عصبانی شد دیگه.»

تو چکار کردی؟

«از راه‌آهن پرسیدم توقف بعدیش کجاست و چطور می‌توانم خودم را برسانم. وانگهی با صد و اندی سرعت رفتیم و قطار را در ایستگاه قم گرفتیم! و بعد هم که می‌بینید: اینجام.»

شد شد، نشد نشده دیگه!

مادرجونم، تو حالا حتماً می‌دانی چه مرگم هست.

ولی راستش نیازی نیست پاسخم را بدهی.

من و تو اسرار زیادی توی بقچه‌ی هم گذاشتیم.

و حالا تو هم می‌دانی که از آن روز که رفته‌ای دارم فکر می‌کنم کاش آن آخرین راز را نمی‌گفتی. و می‌دانی که من هم مهم‌ترین رازم را نگفته بودم!

و می‌دانی که چقدر از این راز ترسیده‌ام. از بی‌پناهی و ضعفِ ناشناخته‌ام در مقابلش، از بی‌انتها بودن و مقیم و قدیم بودنش، و از دلتنگی تو و‌ دلتنگی تو و دلتنگی تو!

اما تهش باز همانم که یک‌ مرگیش هست:

عمیقاً خوش‌حالم از خوش‌حالی و رهایی و خوشبختی تو. از عسل‌هایی که دیگر ترس مورچه‌زدنشان را نداری، غذاهایی که هول خراب شدنشان، سماورهایی که اضطراب ته کشیدن آبشان،...

از سیاره‌ی سبز بدون بائوباب‌ت و هوای مطبوعش و جمع عزیزانت که هی دورت جمع می‌شوند و همچنان با هر چیز که بگویی از خنده غش می‌کنند. سیاره‌ای که مال خود خودت است و نگاه می‌کنی و خلق می‌شود، پلک‌ می‌زنی و رنگ به رنگ می‌شود، لب باز می‌کنی و نقش به نقش می‌شود.

هر چند بار هم که در طول روز بغض‌های ناگهانم حمله کنند، ته قلبم به نور اصیل تو روشن است. و می‌دانم حبابت را شکسته، بیرون زده‌ای و با هر طلوع، تازه‌تر و زیباتر می‌شوی. عزیزترینم.

My Immortal Rose