Medium Shot

بخت پریشان

زمانی را هم در دل بافت تاریخی شهر سپری می‌کردم.
هر روز صبح از شیرِ سر حوض، سماور را پر می‌کردم تا چای هل‌ و‌ دارچین، گل، به و فلان دم کنم.
به این بهانه به جلسات هر روزه‌ی پیرمردها در صحن علنی عطاری آقای صاد هم گوش می‌کردم:
« ماشین‌سازی واسه فلان بود، هپکو واسه بهمان؛ اینا استخونو انداختن جلو خره، کاه رو ریختن جلو سگه....»
«زن‌داری سخته بابا. دیوانه‌ت می‌کنه. یا باید بسازی یا طِلاق بدی...»
«بارون که می‌اومد از لب رودخونه می‌زد بیرون، بعد ما...»
آقای صاد هروقت هر ادویه‌ای آسیا می‌کرد، بو و انگار گَردش تا بینی من می‌آمد و بدنم به هرکدام واکنش خاصی نشان می‌داد؛ عطسه، تهوع، خارش،... . ولی زیتون کبابی‌های بی‌نظیری داشت؛ چند بار گرفتم و الله الله!
بقیه یا عکاس و شکارچی بناهای تاریخی بودند، یا سوژه‌ی تیپ‌زده‌ی عکاسی، یا ادایی‌هایی که از کافه‌ی جلف آن گوشه، با صاحب جلف‌تر و بی‌ادب‌ش نفوذ می‌کردند.
بیشتر از همه البته نوجوانان لج‌درآرِ ابله و مردهای بی‌فرهنگِ ته‌سیگارانداز وارد سرا می‌شدند. گاهی واقعاً دلم هوس یک دراگانوفِ تمیز می‌کرد.
خلاصه که تابستان درخشانی بود.
هرکس به دیدارم می‌آمد و کار بین آن همه نقش و طرح و قالی دست‌بافت عتیقه و عکس تاریخی و فلان را می‌دید می‌گفت: چقدر اینجا بهت میاد!
واقعاً هم می‌آمد، اما هر کار می‌کردم نمی‌رفت!
یک‌ ماهِ اولم به نظام‌بندی و مبارزه با آنارشیسمِ حاکمِ قبلی گذشت. بعد به ایده‌پردازی و تولید محتوا و طراحی گرافیک، ادیت، برگزاری سفر و رصد و... کم‌کم همه کار.
صبح تا شب هم باید جواب کنجکاوی مردم زیبایی‌شناس، یا دیدارهای سرزده یا نزده‌ی عناصر فانتزی هنر، ادبیات، محیط زیست، میراث فرهنگی و غیره‌ی شهر و بعضاً کشور را با خوش‌رویی می‌دادم. گاهی هم آدم‌های عجیب سرشان را می‌کردند تو و داستان‌های جالبی درست می‌شد.
اکثریت جمع، از این آدم‌های مُصِر بر جاری کردن صیغه‌ی «درود» بودند، و بعد ناسازوارگی‌های مضحک‌شان شروع می‌شد و دم خروس‌های‌شان یکی یکی بیرون می‌زد.
بالاخره خسته شدم. خُردانِ کهن‌سالِ ناموزون از حوصله‌ام خارج شدند، و آن رویِ بی‌ادبِ خامِ بی‌ملاحظه‌‌ی حقیقت‌تُف‌کن‌م زد بیرون.
دلدادگان سینه‌چاکم چند نوجوان خاصِ بافرهنگ، با اسم‌های جذاب و وجنات زیبا بودند که معلوم نبود چطور از چنگ هنرهای تجسمیِ بلوغ دررفته بودند! بعضی‌هایشان مثلاً زیرزیرکی با هم طرح دوستی ریختند. ناشی‌ها زود لو رفتند و توسط والدین‌شان از آمد و شد منع شدند.
ولی آدم از وجودشان، حرف‌ها و شیطنت‌های‌شان واقعاً حظ می‌برد.
منم که با آن یک‌سالی که زبان تدریس می‌کردم، ترسم از نوجوان‌ها ریخته بود و نگین جذب‌شان به انگشتم افتاده بود!
هنوز هم گاهی برایم شعر، آهنگ، یا سؤالات جالب می‌فرستند.
کلاً هم البته همین‌طور بوده. هم‌سن و سال‌های خودم را مثل قطب هم‌نام دفع می‌کنم، و تنها، اجتماع بازه‌ی نوزادان تا نوجوانان (A)، و افراد بالای چهل سال (B) می‌توانند تحملم کنند. (A U B)

وسطِ بلاتکلیفِ بی‌گروه.

درنتیجه بعد از یک ماه که تسلسل آنفولانزاهای سگی و گورخری و فلان خانه‌نشینم کردند و باتری اجتماعی‌ام به تمامی سولفاته شد، اعلام کردم دیگر توان ماندن ندارم. همه چیز را واگذار، و میل به غیبت کبری پیدا کردم.
بهار که شد فقط بر دامنه‌ی کوه‌های اطراف قابل رؤیت بودم، همراه با اولین دختر صخره‌نورد شهر، خاله میم، که حالا نزدیک به ۷۰ سال سن داشت و با کفش‌هایی که دخترش برایش فرستاده بود، شیر کوهی را می‌مانست!
به مقصد که می‌رسیدیم، کلاه کابویی‌اش را درمی‌آورد و بعد از صبحانه همین‌طور که دوتایی از زمین و زمان حرف می‌زدیم، یک نخ وینستون یا نمدونم‌چی می‌کشید.
اگر یاد شوهر خدابیامرزش یا چیز لج‌درآری از گذشته میفتاد که دیگر راه دسترسی بهش بسته شده بود، می‌شد دو‌ نخ!
چه ملالی؟ بهمن‌کوچیک نبود که دل و‌ روده‌ام را به هم آورد. چیزی نمی‌گفتم.
می‌توانستم در کنارش خودم باشم، بدون اینکه چندان شباهتی داشته باشیم، و تازه بفهمم خودمِ او چه جذاب‌تر از چیزی‌ست که بین آن جماعت کهنه و گربه‌شور می‌تواند بروز دهد.
گُل (همراه) در بر و می (فتیر و چای و...) بر کف و معشوق (کوه) به کام بود.
گاهی در دلم حسرت می‌خوردم که خاله میم فقط سه سال از مادرجون کوچک‌تر است ولی... حیف!

او هم آخرِ بهار به سرزمین کوآلاها رفت، پیش دختر و‌ نوه‌هایش، و از این نعمت هم محروم شدم.
هرچند فکر نکنم دیگر حرف نزده‌ای بینمان مانده بود.
راستش اصلا دیگر هیچ‌کس برایم جالب توجه و قابل دلبستگی نیست.
سی سالم که شد انگار همه چیز بس بود. و بالاخره از دلِ بیشتر علایق بی‌شمارم گذشته‌ بودم و هیجان‌ها خاطره شدند. به نظرم بالاخره اصلم را پیدا کرده‌ بودم و می‌توانستم جواز کُشتنم را بهش بدهم.

اما از آن موقع تا حالا مثل مرغ سرکنده‌ام. هر طوفانی که تمام می‌شود، مژده‌ی رسالت بعدی را می‌آورد و من گم و گور می‌شوم و سقفم فرو می‌ریزد.
شاید باید بغل کردنشان را بلد شوم. یا ریتم رقصیدنشان، یا... نمی‌دانم.
وسطِ بلاتکلیفِ طوفان‌زده.
وسطِ بلاتکلیفِ هیچ‌وقت تسلیم نشده.
وسطِ بلاتکلیفِ تهِ دره هم همچنان امیدوار.
امیدوار به این‌که کاش ترکمنچای زندگی‌ام گذشته باشد، نه بهترین روزم شاید!
شاید اصلا نباید انتظار هوای صاف داشت. یا اعتقاد به وجود بهترین روز. یا خیالِ «لنگ‌لنگان در دروازه‌ی هستی گرفتن و نگذاشتن که کسی از عدم آید بیرون!»
چاره‌‌ای نیست. و باید یاد آن جاسوس روس در فیلم
Bridge of Spies خطاب به تام هنکس بیفتم:

стоящий мужчина

My Immortal

از قطار جا ماندم. ساعت رفت و برگشت توی ذهنمان قاطی شده بود و بقیه هم مویرگی رسیده بودند.

مامان گفت من اگر جای تو بودم و می‌دیدم قطار رفته، همان لحظه دودستی به سرم می‌کوبیدم.

من سِرّی چیزی هستم که نکوبیدم؟

یک چیزی‌م هست که نباید باشد؟

چرا کلا آدمی نیستم که هیبت یک معجزه، ناگهان جلوی چشمم فرو بریزد؟ چرا هیچ‌وقت از بیخ ناامید نمی‌شوم؟ هیچ‌وقت ستون‌های جهان بالای سرم ترک نمی‌خورند؟ یا چرا هیچ‌وقت حس نمی‌کنم به اندازه‌ی یک بیل مکانیکی بزرگ خاک روی سرم ریخته می‌شود (مثل آن استعاره‌ی تصویریِ فیلم «زرد». بَه چه قشنگ بود!)

اصلا به همان دستی که در خواب فشردم و قَسَم‌ت دادم چیزی بگویی و فقط نگاهم کردی، حالا تو باید جواب این سوال‌ را بدهی:

 من دقیقاً چه مرگم هست؟ فولِ تاروتی چیزی هستم؟

بعضی آدم‌ها نمی‌دانم روی چه حسابی می‌گفتند باید به مادرم دلداری بدهم. واقعا از این جمله که نه تنها هیچ حس همدردی ندارد، بلکه تا مسئولیت و کیلوژول قدرتت هم تعیین می‌کند، لجم می‌گرفت.

ولی نمی‌دانم چطور شد که هی همین کار را کردم. هی هرشب دیدم مامان دارد اشک می‌ریزد و هی رفتم بغلش کردم. هی گفتم «برای خودش رفته پیش عزیزانش و‌ از رنج جهان رها شده. عزیز و وزین. درست همان‌طور که همیشه تمنا می‌کرد. چرا حرص آرزوهای نرسیده‌اش را می‌خوری؟ باور کن هیچ‌کدام این‌ها دیگر برایش مهم نبوده و نیست. اصلا من همه‌ش نزدیک‌م احساسش می‌کنم.‌ تو نمی‌کنی!؟»

بعد اما ترسیدم.

اول از خودم.‌ ترسیدم که چرا تک‌تک آدم‌هایی که تسلیت گفتند برایم مهم و عزیز بودند، و کسانی که نگفتند از چشمم افتادند؟!

من که از این انتظارها نداشتم. اصلا هیچ‌وقت هیچ توقعی از کسی نداشتم. من که همیشه می‌دانستم تسلیت گفتن چه کار سختی‌ست. و همیشه کلی با خودم کلنجار می‌رفتم سر گفتنش به کسی. فکر می‌کردم مگر با تسلیتِ من غم آن فقدان‌دیده کم می‌شود؟ مگر عزیزش کمتر مُرده می‌شود؟ پس چرا حالا هرکس سکوت کرد به پای بی‌تفاوتی گذاشتم و به چشمم بیشعور شد؟

یا چرا وقتی هیچ‌کدام از دوستانم به مراسم نرسیدند حس تنهایی کردم؟

از خشمم ترسیدم. نسبت به کسانی که نه تو را می‌شناختند و نه حد غافلگیری‌ ما را، و برای سوگ و غم و فقدانم اندازه مشخص می‌کنند.

ترسیده‌ام که همه‌ی خواب‌هایی که می‌بینم جفنگیات مغزم باشند، و نه نزدیک شدن به روح تو.

منی که اجازه ندادم روی سنگت شعرهای ناله‌ای و مضامین رفتن و نبودن بنویسند؛ منی که هی به همه تأکید کردم هنوز نزدیک و بین ما مانده‌ای؛ حواست به همه‌ی ما هست؛ توی عروسی‌هایمان خواهی رقصید؛ از خوش‌حالی‌مان خوش‌حال و از ناراحتی‌مان ناراحت می‌شوی،... حالا ترسیده‌ام.

از دل‌تنگت شدن. از موقعیتی که نتوانم واکنشت را حدس بزنم. نتوانم پیش‌بینی کنم از کدام تکیه کلامت استفاده می‌کردی. بپرسم و پاسخت به ذهنم نرسد. یاد قصه و شعر ناقصی بیفتم و کسی جز تو بلدش نباشد.

ترسیده‌ام که حرفی ته گلویم حناق شود و جز تو یاد کسی نیفتم و هی بخورد توی صورتم که نیستی! اصلا مگر می‌شود تو نباشی؟!

راستی من بودم که گفتم از هیچ‌چیز جز مارمولک نمی‌ترسم؟

مزخرف گفتم. خزعبل بافتم. آقا رسماً زر زدم.


مامان پرسید خب بعد چی شد؟

«بابا عصبانی شد دیگه.»

تو چکار کردی؟

«از راه‌آهن پرسیدم توقف بعدیش کجاست و چطور می‌توانم خودم را برسانم. وانگهی با صد و اندی سرعت رفتیم و قطار را در ایستگاه قم گرفتیم! و بعد هم که می‌بینید: اینجام.»

شد شد، نشد نشده دیگه!

مادرجونم، تو حالا حتماً می‌دانی چه مرگم هست.

ولی راستش نیازی نیست پاسخم را بدهی.

من و تو اسرار زیادی توی بقچه‌ی هم گذاشتیم.

و حالا تو هم می‌دانی که از آن روز که رفته‌ای دارم فکر می‌کنم کاش آن آخرین راز را نمی‌گفتی. و می‌دانی که من هم مهم‌ترین رازم را نگفته بودم!

و می‌دانی که چقدر از این راز ترسیده‌ام. از بی‌پناهی و ضعفِ ناشناخته‌ام در مقابلش، از بی‌انتها بودن و مقیم و قدیم بودنش، و از دلتنگی تو و‌ دلتنگی تو و دلتنگی تو!

اما تهش باز همانم که یک‌ مرگیش هست:

عمیقاً خوش‌حالم از خوش‌حالی و رهایی و خوشبختی تو. از عسل‌هایی که دیگر ترس مورچه‌زدنشان را نداری، غذاهایی که هول خراب شدنشان، سماورهایی که اضطراب ته کشیدن آبشان،...

از سیاره‌ی سبز بدون بائوباب‌ت و هوای مطبوعش و جمع عزیزانت که هی دورت جمع می‌شوند و همچنان با هر چیز که بگویی از خنده غش می‌کنند. سیاره‌ای که مال خود خودت است و نگاه می‌کنی و خلق می‌شود، پلک‌ می‌زنی و رنگ به رنگ می‌شود، لب باز می‌کنی و نقش به نقش می‌شود.

هر چند بار هم که در طول روز بغض‌های ناگهانم حمله کنند، ته قلبم به نور اصیل تو روشن است. و می‌دانم حبابت را شکسته، بیرون زده‌ای و با هر طلوع، تازه‌تر و زیباتر می‌شوی. عزیزترینم.

My Immortal Rose

ای غایب از نظر...

یک روز بعد، خبر رسید که خریدار گفته حاضر نیستم در جایی که صاحبش راضی به فروش نبوده زندگی کنم، و معامله فسخ شد.
خوش‌حال شدیم. خیالمان از خیالات مادرجون و فشار خون و قلبش راحت شد. راحتی‌ای که می‌دانستیم دوامش به سر و کله‌ی مشتری بعدی و بهانه‌های یک مشت برادر حریص ابله بسته است.
تماس گرفتم و سر شوخی‌ها و مسخره ‌بازی‌های همیشگی‌ بین خودمان را باز کردم. هربار به سنگ خوردن جفتک‌پرانی برادرهایش را به سخره گرفتم. باهم خندیدیم. درد دل کردیم. که آقاجان همیشه به زبان و خط و شاهد گفته بود که خانه برای تنها دخترش است که سال‌ها تر و خشکشان کرده بود، ولی مادرجون اجازه نداده بود سندی به نام‌ش بزند که یک وقت به ساحت مقدس خواهربرادری خدشه نیفتد! گفت حس می‌کنم آقاجان هنوز و همیشه حواسش بهم هست و رهام نکرده. گفتم برایم دعا کند تا بعد دلیلش را بهش بگویم. گفت از پلویی که آن شب پختم هنوز مانده و می‌خواهد برای شام گرمش کند. گفت آرامشش فقط در حرف زدن با ماست و چیزی از زندگی نمی‌خواهد. بعد هم خداحافظی کردیم. خداحافظی‌مان طولانی شد. انقدر که به یاد کودکی‌هایم گفتم مادرجون اول شما قطع کن‌.
«عزیز دلم... به خدا می‌سپارمت.»
و بوق ممتد!
تا خط ممتدی که به نزدیک کویر مرکزی ایران می‌رسید. جایی که سحر جمعه به تمنای باز شدن ابرها و دیدن حداقل یک شهاب بودم.
خودم را با مشتری و چهار قمر گالیله‌ای‌اش سرگرم کرده بودم که ذوق‌های ریزریزم از هربار دیدن رنگ‌های مشتری، با صدای اذان صبح به هم آمیخت. صدایی که در لاییک‌ترین حالت خودم هم همیشه دوستش داشتم‌. و شهاب درخشانی که شرق و غرب آسمان را به هم دوخت‌ و از بین همه‌ی قصه‌هایی که درمورد شهاب‌ها گفته‌اند، باورهای دخترک کبریت‌فروش را به یادم آورد، ضمن این سوال تکراری‌ که چرا باید همچین داستانی برای بچه‌ها نوشته شود؟!
چند ساعت بعد که آفتاب به وسط آسمان رسیده بود، از گروه جدا شده بودم و داشتم با ضجه‌هایی که به دندان گزیده می‌شدند برمی‌گشتم و خودم را می‌رساندم به جایی که پاک‌ترین قلب جهان ایستاده بود! همراه با منجم محبوبم که همیشه دنبال برنامه‌ها، رصدها، دیدگاه‌ها، آموزش‌ها و ردپاهایش می‌دویدم! درست حالا که هیچ‌چیز جز از دست دادن جذاب‌ترین آدم زندگی‌ام مهم نبود. حالا که همه چیز بی‌معنی و بی‌ارزش و پوچ به نظر می‌رسید.
انگار که زندگی نمی‌خواست لحظه‌ای دست از عجیب بودن بردارد.
و فقط منتظر بود مادرجون بگوید «دلم برای پری تنگ شده.» اما مثل همیشه لب به کمترین شکوه باز نکرد و نگفت خسته‌ام از سال‌ها پرستاری از همسر و فرزند و پدر و‌ مادر و فقدان و بی‌مهری و اضطراب و درد و... . نگفت ولی همه‌ی ما شنیده بودیم. فقط همیشه و به همه می‌گفت دعا کنید از دست و پا نیفتم!
به عکس‌‌های قدیمی‌مان نگاه می‌کردم که در همه‌شان توی بغلش نشسته‌ام. به آخرین باری که دست توی موهاش کردم و‌ نوازشش کردم. لپش را گرفتم و‌ گفتم: یکم از این ناز و هلو بودنت به ما هم می‌دادی خانوم!
به روزهای بسیار کنارش ماندن و با مامان و بابا برنگشتن. به دلبستگی عجیب و بی حد و حصرم به او. و کشف این‌که اوه چه خوب! انگار اولین عشق زندگی‌ام هم او بوده.
به این‌که سال‌ها بود موقع خداحافظی بغلش نمی‌کردم تا فرصت رقیق شدن به چشم‌هایش ندهم. و چه حسرتی!
که حالا به تن سرد و‌ دست‌های بی‌توقعش رسیده بودم.
به گونه‌هایش دست کشیدم. پیشانی‌اش را بوسیدم. اشکم روی صورتش چکید. اما او آنجا نبود. جهانی از ابد بین‌مان بود و‌ نبود. دورترین سال نوری بینمان بود و‌ نبود. بود و تمام معناها، حس‌ها، شعرها، قصه‌ها و خاطره‌ها از جسمش پرکشیده بود. نبود و عجیب‌تر و نزدیک‌تر از همیشه احساسش می‌کردم؛ رها از تمام رنج‌ها و دردها، دلشوره‌ها و دلتنگی‌ها، دلبستگی‌ها و بی‌مهری‌ها... .

مادرجون در اوج خواب رفته بود. به پهلوی راست و با دستی زیر سرش. و صورتی که لحظه‌ای به‌هم‌کشیده نشده بود. در آرامش محض. زیبا و موقر. انگار که یک دسته نرگس جلوی صورتش گرفته‌ای و چشمانش را بسته تا عطرش را خوب احساس کند.
سرم را نزدیک گوشش بردم: «عزیز دلم... به خدا می‌سپارمت.»

تقریباً من و تقریباً مادرجون- پاییز ۷۷

(هوش مصنوعی علاوه‌بر افزایش کیفیت، بی‌اجازه یکم چهره‌هامون هم تغییر داده. و رنج‌دیدگی و فرشته‌خو بودنِ مادرجون رو کم‌رنگ کرده.)

  • جمعه ۲۲ آذر ۰۴

مادرجون رفت.

«غم پهلوان است ای پری!»

  • چهارشنبه ۲۰ آذر ۰۴
  • ۲ نظر

خانه‌ی آقاجان را فروختند.
یک سِری آدمی‌زاد بیخود دوزاریِ بی‌خاطره!
من خودم آنجا بودم.‌ دیدم که مادرجون با چشم‌هایی که تلاش می‌کرد نریزند پای برگه را امضا کرد.
کاش بعد از رفتنِ همه خوب گریه کرده و با همه‌جا وداع کرده باشد.
چون هیچ‌کدام از آن دوزاری‌ها با پرتوهای نور عصر، روی فرش‌های هال مست نشده‌اند. عشق کودکی‌شان روشن کردن چراغ‌خواب‌ اتاق‌ها و پخش سایه‌ی کریستال‌هایش روی دیوار نبوده. تابستان‌ها با نسیمی که پرده‌ی اتاق را به هوا می‌برد کیف نکرده‌اند. از پنجره‌ی پذیرایی، به شکوه برف روی کوه‌ها غبطه نخورده‌اند. هیچ‌وقت پشت چوب‌لباسیِ اتاق‌کرسی قایم نشده‌اند تا از هیجانِ بازی جیش‌شان بگیرد. روی پشت‌بام مسابقه‌ی «هرکی بیشتر شهاب‌ ببینه» نذاشته‌اند. از پنجره‌ی پاگرد به رهگذران توی کوچه آب نپاشیده‌اند. توی زیرزمین دنبال اسباب‌بازی‌‌های قدیمی نگشته‌اند، صندوقچه‌ی اسرار خانم‌جان را کشف نکرده‌اند، و دست توی پستوی ترشی‌ها و رب‌ها نکرده‌اند که تا شب عوق بزنند. سر این‌که درخت توتِ مجنون، خانه‌ی کدام یکی‌شان باشه دعوایشان نشده.

کاش حداقل کار به درخت‌ها نداشته باشند! کاش می‌شد خریدار را ببینم و برایش قسم بخورم که توی بهار و تابستان همه‌جای حیاط هنوز سبز می‌شود. بگویم آن درختِ بِهْ هرچند بار نمی‌دهد، اما پر از گل‌های درشت سفید می‌شود. زیر آن بوته‌ها پر از قارچ‌های سمی بامزه می‌شود (که البته ما یک‌بار یواشکی سرخ‌شان کردیم و خوردیم و نمردیم.) این وسط جای خالی یک حوض مرمر شش‌ضلعی‌ست. این لانه‌ی خالی کبوترهاست. آن طرف جوجه‌ی مرغ و اردک‌ها را نگه می‌داشتند. این تکه‌ی زمین که رنگ آبی دارد یک استخر کوچولو بود که دایی الفِ مادرم انواع ماهی‌های تزئینی توش می‌ریخت. به اینجا هم همیشه می‌گفتیم «بهارخواب»، نه بالکن و ایوان و فلان. دایی‌ م. تابستان‌ها که از دزفول می‌آمدند، شب‌ها یک پشه‌بند خیلی بزرگ همین‌جا می‌زد و کلی آدم توش می‌خوابیدند. راستی آن نوشته‌ی روی دیوار، اسم من است. نوه‌ی ارشد مادرجون. پسرِ همین داییِ مادرم نوشته‌ بودش. با ته‌مانده‌ی رنگی که هنوز به فرچه‌ی رها شده‌ی گوشه‌ی حیاط بود. در ۱۷ سالگی؛ درست قبل از این‌که در رودخانه‌ی دزفول شیرجه بزند و یک روز بعد، با پیشانی کبود در کناره‌ی رود پیدا شود.
چه خوب که از خاله پری هیچ اثری هیچ‌جای خانه نیست و همه‌ی جدول‌های لی‌لی‌‌ای هم که کف حیاط می‌کشید هزاران‌بار تا حالا پاک شده‌اند. ولی شاید خودم را رساندم و‌ از طرفش یک جدول کشیدم. تا هرکس می‌آید بداند، ۲۸ سال پیش، دخترهای ۱۳ ساله قبل از این‌که از بیماری کبدی بمیرند، چه بازی‌هایی می‌کرده‌اند.
مادرجون خیلی سخت راه می‌رود. قلبش ناراحت است. فشار خون‌ش بالاست. خیلی ناتوان‌تر است از هم‌سن‌های خودش. اما پاهایش حنایی‌اند. موهایش مجعد و کوتاه و خاکستری‌اند. ناخن‌هایش سفت و کشیده‌اند. بینی من و دایی بزرگم شبیه اوست. مژه‌هایش را هم به دایی دومم و خاله ت. داده. هنوز شیطون و مسخره‌باز است. برنده‌ی همه‌ی مشاعره‌ها می‌شود.‌ بچه که بودم فکر می‌کردم نماینده‌ی خدا روی زمین است. فرشته است. موجودی‌ست غیر از همه‌ی آدم‌ها. بس که دلش صاف و دانه‌هایش پیدا بود.
همه که می‌خوابیدند، هنوز توی آشپزخانه داشت لقمه‌ی نون‌پنیر و شربت نبات آماده می‌کرد که بالای سر آقاجان و خانم‌جان بگذارد.‌ من بعضی‌وقت‌ها کنارش می‌نشستم و نگاهش می‌کردم تا کارهایش تمام شود. خیلی وقت‌ها هم نبودم و ننشستم و نگاهش نکردم.
بمیرم برای چیزهایی که در به یادآوردن و دل‌تنگی‌شان تنها‌ست و هیچ‌کس جز خودش ندیده و حس نکرده و نمی‌داند.
کاش مجبور نبودم برگردم و کنارش می‌ماندم. کاش به این فکر کند که حالا درعوض از دریدگیِ برادرهایش راحت می‌شود. کاش دلش در خانه‌ی جدید نگیرد.‌ اصلاً کاش امشب خاله پری به خوابش برود و از غم و دلتنگی‌اش کم کند.